شب دچار (سروده نیماخسروی)
شب دچار
—------------
شب بی رحمانه می نگرد.
سکوت
قفل ناگشودنی ؛
و لب ها
دوخته با زنجیرهای باستان .
در این قریه
که مردمانش سر در خواب برف ها دارند .
امید به چراغی نیست
در سکون هزار سال
اسیری؛
چشم به چشم تصویری در خاطره ات.
و شکوفه ای نمی خنددبه کابوست.
و هر قطره باران بر نقره ای خیابان
نقطه چین راهی ست
که می رساندت
به نقطه ای که آغازیدی.
آینه دروغ نمی گوید.
بازت می دارد،
زلزله زانوان و زمستان که بر روحت نشسته .
در بن بست
تاریخ دچارفراموشی ست
هر بامداد
چرخ اختراع می شودبه
تکرار خمیازه حماقت !
شب بی رحمانه می خندد...
نیما خسروی
به تلگرام من بپیوندید:
هفتمین ققنوس | https://telegram.me/nimaphonix
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی ۱۳۹۵ ساعت 14:19 توسط
|
من با نوشتن به جنگ هر چه بدی هر چه سیاهی و هر چه تباهی می روم. نوشتن انکار پیری و نابودی است.می نویسم چون با هر کلام که می نگارم گویی دریچه ای را باز می کنم به سوی ابدیت.می نویسم.در بین نوشته هایم حس امن و گرمای آتشی را که برافروخته ام رادرمی یابم.از خاکستر همین آتش برآمده ام و به همین آتش خواهم سوخت.تا دستهای یخ زده تو را گرم کنم. تا در دل سیاه تاریکی چراغی باشم برای تو عزیزکم.