تبليغاتX
هفتمین ققنوس - هرکه می‌خواهد پرواز را بیاموزد، باید ابتدا ایستادن و رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن را بیاموزد

هفتمین ققنوس

اندیشه.دانش . خلاقيت .آزادی. هنر و ادبيات

هرکه می‌خواهد پرواز را بیاموزد، باید ابتدا ایستادن و رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن را بیاموزد

 فردریش ویلهلم نیچه (به آلمانی: Friedrich Wilhelm Nietzsche) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی - درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی). فیلسوف بزرگ و مشهور آلمانی که از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه‌ٔ امروزی بر مبنای سئوالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق، بوده‌است.

Neitzsche/ 7th ghoghnoos

در تندآب اندیشه های نیچه (لطفا کلیک کنید تا بخوانید)

نیچه زرتشت و ایران : داریوش آشوری

 7thghoghnoos

 

‹‹هان! از فرزانگي خويش به تنگ آمده ام و چون زنبوري انگبين بسيار گرد كرده، مرا به دست هايي نياز است كه به سويم دراز شوند.مي خواهم ارزاني دارم و بخش كنم تا ديگر با فرزانگان ميان مردم از نابخردي خويش شادمان شوند و تهيدستان ديگر بار از توانگري خويش.››

فـــريدريش نيـــچه
Fridrich Nietzsche
(١٩٠٠ ـــ ١٨٤٤)
راه‌ گشـای مـدرنيته ، فـرديت و نافـذترين منتقـد دين‌گـرايی

 محسن حيدريان
شنبه ١٧ خرداد ١٣٨٢


مراكز معتبر آكادميك و فكری دنيای امروز ، اتفاق نظر دارند كه در ميان نخبگان و انديشه پردازان بزرگ تاريخ جهان پنچ تن از اهميت و جايگاه ويژه‌ای در شكل دادن به انديشه و معرفت كنونی جهان برخوردارند. ارسطو بعنوان پدر علوم ، منطق ، نجوم ، شعر ، ادبيات ، سياست و زيست شناسی در راس آنها قرار دارد. چهار متفكر و انديشمند ديگر اين ليست پنج نفره به ترتيب عبارتند از: افلاطون ، كانت ، نيچه و ويتگشتاين. شناخت زندگی ، افكار و آثار اين پنج تن اهميت بسزايی برای هر انسان متفكر و انديشمند امروزی دارد. ما در سلسله مقالاتی به زندگی و آموزه‌های اين پنج انديشه پرداز بی همتا در تاريخ انديشه سياسی و اجتماعی خواهيم پرداخت.

فردريش نيچه در يك خانواده عميقاً مذهبی به دنيا آمد. پدر و نيز پدر بزرگش كشيش‌های پروتستان بودند. پدر نيچه از همان بدو تولد وی وسواس و كوشش زيادی در تربيت دينی فردريش داشت. دوران كودكی و جوانی نيچه با تحولات خاصی در زندگی او روبرو نيست. نيچه دوران مدرسه را در يك مدرسه وابسته به كليسا گذراند و در ده سالگی شروع به آموزش موسيقی و سرودن شعر كرد. اما زندگی او بسيار دشوار بود. تنها هنگامی كه ٤ ساله بود ، پدر ٣٦ ساله او چشم از جهان فروبست. اما مادرش كه زنی نيك نفس و پرمايه بود نگهداری از او را بعهده گرفت. نيچه سخت كوش و پركار بود و هنگامی كه تحصيلات دانشگاهی خود در رشته فلسفه در دانشگاه باسل را می‌گذراند ، به دليل استعداد چشمگيرش حتی قبل از آنكه پايان نامه دكترای خود را به اتمام رساند در سال ١٨٦٩ صاحب كرسی استادی دانشگاه در رشته زبان يونانی گرديد. در آنزمان نيچه تنها ٢٥ سال داشت. اما وضع سلامتی او هيچگاه رضايتبخش نبود. نامه‌های متعددی كه از او بجا مانده است ، وجود انواع بيماريها و رنج‌های جسمی را گواهی ميدهند. نيچه سالها از شكم درد ، چشم درد و ميگرن رنج می‌كشيد. به دليل همين بيماريها و بويژه درد شديد چشم سرانجام در سال ١٨٧٩ يعنی هنگامی كه تنها ٣٤ ساله بود ، تدريس در دانشگاه را رها كرد. بيماری سرانجام نيچه را مجبور به اقامت در يك استراحتگاه درمانی در سوئيس كرد. او همچنين مدت زيادی نزد خواهرش زندگی كرد و مورد مراقبت و پرستاری قرار گرفت. اما در سال ١٨٨٨ به بيماری فراموشی نيز مبتلا گشت و دو سال بعد در سن ٥٦ سالگی درگذشت.

نيچه از سرسخت‌ترين منتقدين تفكر و فلسفه سنت گراست. مهمترين مشخصات آثار و افكار او تيزبينی تحليل گرايانه ، زبان گويا ، شكاكيت عميق نسبت به دين ، قدرت و نيز ترديد جدی در توانايی شناخت علمی انسان است. به عقيده نيچه كوشش انسان در راه شناخت واقعيت قبل از هرچيز از نياز او به نتيجه كار و دستيابی به پايداری ناشی ميشود. لذا انسان در رويكرد جهان شناسی خود در جستجوی ساده كردن و قابل پيش بينی كردن پرسشهاست. نيچه منتقد سرسخت آسان گيری در شناخت و بررسی است. بر اساس چنين دركی است كه نيچه به انتقاد شديد و راديكال از ذهنی بودن فلسفه و متافيزيك و دين و فرهنگ می‌پردازد. او اين باور را پيش می‌كشد كه هيچ يك از مفاهيم و آموزه‌های دينی ، فلسفی و مرامی به خودی خود دارای ارزش مهمی نيستند بلكه اين انسانها هستند كه به آنها ارزش داده و نظام ارزشگذاری را ايجاد كرده‌اند. اين انسانها نيز عملا انگيزه‌ای جز ساده كردن حقيقت و اخلاق و قابل پيش بينی كردن بغرنجی‌ها ندارند. اما نيچه پس از اين انتقادات تند و تيز ، خود در پی ايجاد دستگاه مفهومی تازه‌ای نيست. زيرا نيچه اصولا منتقد ‌«حقيقت‌» و ‌«اخلاق‌» محض است. او همه كوشش خود را صرف افشاه ٴ انگيزه‌هايی می‌كند كه در پشت ارزشگذاری‌های موجود نهفته است. از همين رو نيچه و نگرش انتقادی او همچون كارآمدترين راه گشای مدرنيته محسوب ميشود. زيرا رويكرد عمومی او با همه زيگزاگها و فراز و نشيب‌ها بطور كلی همواره در جستجوی نقد ارزشهای از پيش تعيين شده است. او از اين طريق در حقيقت نقش بزرگی در افزايش آگاهی انسانی ، تابو شكنی و نشان دادن نسبی بودن ارزشهای بشری و مفهومی ، بازی كرد. تصادفی نيست كه وی را يكی از بزرگترين و موثرترين متفكران شكل دهنده شناخت و معرفت امروزی بشر ميدانند.

آثار مهم نيچه به ترتيب عبارتند از: تولد تراژدی (١٨٧٢)(Die Geburt der Tragoedie) ، انسانی ، چنين انسانی (١٨٧٣)(Menschliches, Allzumenschliches) ، دانش شاد (١٨٨٢) (Die froehliche Wissenschaft) ، چنين گفت زرتشت (٩١_١٨٨٣)(Also Sprach Zarathustra) ، خواست معطوف به قدرت (١٨٨٦) (Der Wille zur Macht) و سرانجام آخرين اثر كه فشرده زندگی و افكارش می‌باشد: ‌«اكه هومو‌» (١٨٨٨)‌ (Verket Ecce Homo) «اين است انسان‌» (١٨٨٨) نام دارد.

نيچه زندگی پر درد و رنج و پيكار ستودنی اش در راه غلبه بر ‌«دشمن درونی‌» و نيروهای تباه كننده زندگی اش را ‌«اين است انسان‌» برشته تحرير در اوج بلوغ فكری در ٤٥ سالگی در آخرين كتاب خويش بنام ‌«اكه هومه‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) در آورد كه در زير به بررسی آن خواهيم پرداخت.

بايد بخاطر داشت كه از افكار و زندگی نيچه تفاسير گوناگونی وجود دارد ، اما بخش زيادی از سوه ٴ برداشتها و بويژه نسبت دادن افكار نژادپرستانه و فاشيستی به نيچه بشدت نادرست و مغرضانه است. زيرا افكار او درباره انسان كه در زير بدان خواهيم پرداخت مغاير با چنين برداشتهايی است. اما يك دليل مهم سواستفاده از نيچه مواضع سياسی خواهر او اليزابت و بويژه شوهر خواهر او می‌باشد. خواهر نيچه با يك مرد فاشيست آلمانی ازدواج كرده بود و از نظر تمايلات فكری و سياسی تحت تاثير شوهرش قرار داشت. شوهر خواهر نيچه به دليل موقعيتی كه برای نگهداری و مراقبت از نيچه در سالهای پايانی زندگی فراهم شده بود ، به نامه‌ها و دست نوشته‌های نيچه دسترسی داشت و از آنها بطور مغرضانه‌ای بويژه پس از مرگ نيچه سواستفاده كرد. شوهر خواهر نيچه بسياری از نامه‌ها و دست نوشته‌های او را نابود و يا سانسور كرد و در بخشی از آنها نيز دست كاری كرد. كوشش آگاهانه و مغرضانه او اين بود كه نيچه را از نظر فكری همداستان خود و بعنوان يك فيلسوف طرفدار نژاد برتر و مدافع نظريات فاشيستی معرفی كند.

اما يك دليل ديگر تنوع برداشتها از نيچه و بويژه قرائتهای منفی از او ، رويكرد و طرز نگاه و نوشتار خود نيچه می‌باشد. متون و نوشته‌های نيچه از ويژگی خاصی برخوردارند كه مختص خود اوست. آثار نيچه پژواك ذهنيت تند و تيز ، پرشور و طغيانگرانه اوست. نوشته‌های او بسيار دشوار و پيچيده است. نقل قول كوتاه و خارج از متن از آثار نيچه بی اندازه دشوار است. لذا نوشته‌های او به اشكال گوناگون و بدون توجه به متن و موضوع و هدف نويسنده بطور يكجانبه‌ای مورد برداشتهای عجيب و غريب قرار گرفته است. از اينرو شناخت خود نيچه و شخصيت و افكار او برای راهيابی به آثارش از اهميت بسزايی برخوردار است.

نيچه به فرهنگ ، زبان و اساطير يونان باستان علاقه شگرفی داشت. با وجود انتقادات شديدی كه نيچه به دوران و افكار رمانتيك داشت ، اما در رفتار خود تا حدی تحت تاثير رمانتيك‌ها بود. نيچه نيز مانند لردبايرون شاعر بزرگ و نامور دوران رمانتيك در واقع يك اشراف زاده طغيانگر بود و تصادفی نيست كه از يكسو فلاسفه دوران روشنگری بويژه كانت و روسو را بعنوان ‌«اخلاق گرايان متعصب‌» مورد انتقاد قرار ميداد ، اما به بايرون و آثار او عشق می‌ورزيد. اما يك ويژگی شگرف نيچه ، كوشش او برای در هم آميزی و تركيب ارزشهای دو گانه است. زيرا نيچه از يكسو ستايش گر ابر انسان نه به معنای لغوی و زورمندی بلكه به معنای توانمند شدن انسان است و از سوی ديگر به فلسفه ، ادبيات و هنر و بويژه موسيقی عشق می‌ورزد.

برتراند راسل(Bertrand Russell) فيلسوف مشهور و معاصر انگليسی از اين نظر به مقايسه ميان نيچه و ماكياولی می‌پردازد. به عقيده وی با وجود تمايزات زيادی كه ميان اين دو متفكر وجود دارد ، شباهتهای زيادی ميتوان در ميان آنها يافت. راسل می‌نويسد: ‌«ماكياولی انديشه‌های خود را از تجربه عملی سياست پيشگی و زندگی می‌گرفت و هيچگاه يك نظريه پرداز تجريدی و پر وسواس و بلند پرواز نبود. اما نيچه فردی دانش آموخته بود كه آموزه‌های خود را براساس مطالعه و دانش و تعمق فلسفی و تجريدی پيش كشيد. اما تشابه آنها بسيار بيشتر از تمايزاتشان است. فلسفه اجتماعی نيچه دارای هم پيوندی بسيار نزديكی با انديشه‌های ماكياولی در كتاب شهريار دارد. آموزه‌های هر دو آنها در باره قدرت ، اخلاق و مسيحيت دارای نزديكی‌های بسياری است. هر دو آنها رويكردی ضد مسيحی دارند.‌»

تاويل نيچه از مفهوم فرديت و ‌«من‌» و ‌«منيت‌» را ميتوان از مناطر گوناگون مورد بحث قرار داد. گاهی منظور نيچه از فرديت مفهومی است كه در برابر ‌«تنوع‌» قرار ميدهد و گاهی دركی تفسير گرايانه است كه در برابر پوزيتيويسم قرار ميدهد. اما مسئله اساسی او نفی حقيقت مطلق است. نيچه در برابر اين آموزه پوزيتيويستی كه می‌گويد: ‌«تنها فاكت‌ها وجود دارند‌» ، می‌گويد: ‌«هرگز تنها فاكت‌ها وجود ندارند ، بلكه انواع تفاسير و برداشتها از آنها وجود دارند.‌» نيچه بر اين باور است كه: ‌«دنيا در برابر برداشتهای بی پايان و بی انتها به گونه‌ای باز قرار دارد. هر يك از اين برداشتها درباره جهان هستی دارای پيش فرضهای معينی است كه در پيوند نزديك با خواست تحقق آنها بر اساس ‌«قدرت‌» قرار دارد. هر يك از اين تاويلات نه نفی كننده و نه قابل تبديل به تاويل ديگری است.‌» به باور نيچه اين تاويل‌ها گاه چنان نسبت به همديگر متفاوت و متعارض‌اند كه بازشناخت متن اصلی را دشوار می‌كنند. نيچه مثلا در باره تاويل‌های گوناگون از انقلاب فرانسه می‌گويد: ‌‌«باز شناختن متن از پس تاويل‌ها كاری است بسيار دشوار ، انگار متن پشت تفسيرها گم شده است.‌»

لذا تصادفی نيست كه ميشل فوكو در مقاله ‌«نيچه ، فرويد و ماركس‌» با تاكيد بر اينكه از نظر نيچه تاويل هرگز متوقف نمی‌شود ، نوشت كه: ‌‌«اين سه متفكر ما را در برابر يك امكان تازه برای تاويل كردن قرار دادند و بار ديگر امكانی برای هرمنوتيك به وجود آوردند.‌» همچنين تصادفی نيست كه اكثر متفكران پسامدرن به پيروی از نيچه پرداخته و يا تحت تاثير او بوده‌اند. كسانی مانند ميشل فوكو ، ژاك دريدا ، فيليپ لاكولابارت از اين جمله‌اند. در ميان آنها بويژه ژاك دريدا فيلسوف مستقلی بود كه دل سپردگی بسياری به نيچه داشت و در نوشته‌هايش به انتقاد راديكال از آيين‌های سنت گرايانه پرداخت و سهم قابل توجهی در روی برگردندان نسلی از روشنفكران غربی از ماركسيسم ارتدكس و از انقلابی گری همچون راه علاج بيماريهای اجتماعی داشت.

مفهوم فرديت انسانی در نماد ‌«ابر انسان‌»
به باور نيچه هوش و شناخت انسان بی نهايت و بی انتها نيست بلكه محدود و مشخص است. همين قرائت از محدوديت درك انسانی است كه نيچه را به ترديد و انتقاد از تاويل‌های انسانی می‌كشاند و اين متفكر را به شكاكيت و فلسفه انتقادی رهنمون ميشود. بعبارت ديگر فردباوری نيچه نه محصول باور او به توانايی شگرف انسانی بلكه ناشی از ترديد او به نگاه انسان به جهان پيرامونی اش است. علت پايه‌ای رويكرد انتقادی نيچه به انسان و جامعه در نگرش ضد دينی او نهفته است. نيچه بر اين باور است كه تفكر دينی نزديك به ٢٠٠٠ سال بر انديشه انسان چيره بوده است. اين ارزشهای دينی همواره به انسان امر و نهی كرده و به او حكم كرده‌اند كه چه بايد كرد و چه نبايد كرد. چيرگی نگرش اخلاق و فرهنگ دينی بر انسان يوغی به گردن او نهاده است و رهايی انسان از يوغ اين بندگی تنها زمانی مقدور است كه از آن بلگسلد.

نيچه در كتاب ‌«چنين گفت زرتشت‌» دين را به اژدهايی تشبيه می‌كند كه طی قرنها بر سرنوشت و تفكر انسان فرمان رانده است. اخلاق دينی و دستورالعمل‌هايی كه اين ارزشها برای زندگی انسان در نظر گرفته همچون جبری دروغين است كه مانع روشن بينی و شناخت و تكامل انسان است. بنابراين عامل اصلی محدوديت بينش انسان ، دين و ارزشهای ناشی از آن می‌باشد. راه انسان برای فرديت يافتن از مسير غلبه بر اخلاق دينی می‌گذرد و لذا بايد بر اين اخلاق دينی چيره گشت و آنرا بدور افكند تا بتوان به ‌«ابر انسان‌» تبديل شد و بر محدوديتهای بينشی انسان عادی فايق آمد. نيچه تاكيد می‌كند كه انسان بجای پذيرش يوغی كه اژدهای مسيحيت به گردن او نهاده و همواره بر او فرمان رانده است كه: ‌«تو مكلف به....‌» ، بايد به شيری تبديل شود كه بگويد: ‌«من می‌خواهم‌». اين نخستين پيش شرط گسستن از اخلاق دينی و گام نهادن در راه خلاقيت فردی و انسانی است. اما اين نيز برای تبديل شدن به فرديت قهرمانانه كافی نيست. بايد يك گام ديگر به پيش نهاد و از شير به كودكی معصوم تبديل شد. چرا كه ‌«كودك معصوم‌» نماد تولدی تازه و دست نخورده است. تولد تازه انسان به معنای آن است كه هيچ سنت و ارزش از پيش تعيين شده‌ای بر ذهنيت انسان نقش نه بسته است. ذهنيت كودك معصوم از هر گونه ارزشهای تحميلی مسيحيت مبراست و لذا توانايی گسستن از ارزشهای دروغين و از پيش ساخته شده و ساده انگارانه را داراست. بنابراين شير ، نماد ترديد و شكاكيت و انتقاد از فرهنگ و اخلاق دينی است ، اما هنوز به معنای ‌«ابر انسان‌» شدن نيست ، بلكه به معنای فردگرايی قهرمانانه است.

نيچه در اكثر آثار خود به انتقاد شديد از مسيحيت می‌پردازد و آنرا علت اصلی ركود و نزول انسان ميداند. قدرت دين بر انسان قدرتی نامربوط و نا به حق است و لذا بايد بر افتد. اما در پاسخ به پرسش ارزشهايی كه بايد جايگزين ارزشهای دينی گردند ، نيچه با تاكيد می‌گويد: هيچ چيز.

چنين پاسخی نشانه شكاكيت و رويكرد انتقادی او به جامعه و انسان است. اما نگرش انتقادی نيچه در واقع نه متوجه انسان و جامعه بلكه اخلاق و ارزشهای حاكم بر آنهاست. با چنين نگاهی است كه نيچه مفهوم ‌«ابر انسان‌» را پيش می‌كشد كه مراد او تاكيد بر فرديت انسان است. نيچه با گذار از مفهوم انسانهای عادی ذوب شده در دين يا در ايدئولوژی و يا هر مفهوم مشابه در جستجوی فرديت انسانی است كه در دوران او همچون نماد ‌«قهرمانی‌» غير عادی و فراتر از ارزشهای عام بشری جلوه گر ميشود. نيچه از نبود قهرمان در جامعه مدرن شكوه مند است. با اين وجود قهرمان مورد نظر نيچه نه نوابغ و يا شواليه‌ها بلكه كسانی‌اند كه انسان را در انسان بودن و ‌«خود بودن‌» نيرومندتر می‌سازند و ارزشها و اخلاق حاكم بر جامعه را زير سوال می‌برند. اما بايد بخاطر سپرد كه در اين ستيز عليه ارزشهای رسمی و اخلاق غالب اجتماع هيچ حقيقت مطلقی وجود ندارد. اين بدان معنی است كه انسان هرگز قادر به دسترسی به حقيقت مطلق نيست. لذا تلاش فرد انسانی برای خود يابی و راهيابی بسوی ايده آل ‌«ابر انسان‌» پيكاری است تراژيك. اما همين پيكار تراژيك است كه انسان را به منزلت قهرمانی فرا می‌روياند و از خود فراتر می‌برد.


انسان چگونه آن ميشود كه هست؟

آخرين كتاب نيچه كه حاصل تاملات و بازنگری انديشه‌ها و فشرده همه زندگی و آموزه‌های اوست ‌«اكه هومو‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) ‌«اين است انسان‌» نام دارد. ‌«اكه هومو‌» تحليل زندگی نيچه و كوششی در راه خودشناسی و خوديابی و شيوه آن است. در اين كتاب نيچه به توصيف و تحليل شرايطی می‌پردازد كه به پرورش و ساختن يك متفكر و فيلسوف منجر ميشود. نيچه خود را با سقراط و افلاطون مقايسه می‌كند تا بتواند پرسش مركزی كتاب خود يعنی شكافتن چگونگی خلق يك متفكر را توضيح دهد. هدف نيچه از اين مقايسه آن است كه راه غلبه انسان بر خود خويشتن را نشان دهد. او در جستجوی فراروياندن انسان به مرزهايی فراسوی خود و فراسوی ارزشهای دينی و سنتی حاكم است.

بايد تصريح كرد كه در اين رويكرد نويسنده هرگز نشانی از تواضع و فروتنی نمی‌توان ديد. او آشكارا خود را ‌«يك فيلسوف بزرگ‌» می‌نامد و اصولا فروتنی را همچون ارسطو رويكردی نابخردانه و نشانه فقدان اعتماد بنفس آدمی می‌شمرد.

كتاب شامل ١٤ فصل است. نيچه در فصول نخست هنگامی كه به توصيف موقعيت و منزلت فيلسوف و متفكر می‌پردازد ، مقام فيلسوف را در حد پيامبران بالا می‌برد. نيچه بدون تواضع خود را در مقام فيلسوف قرار ميدهد و در اين رويكرد روشی آشكارا خودمركز بينانه دارد. او پرسشهايی پيش می‌كشد كه خواننده را در شگفتی فرو می‌برد: ‌«چرا من چنين هشيارم‌» ، ‌«چرا من موفق به خلق چنان آثار مهمی در زندگی شدم ؟‌» ، ‌«چرا من اصلا يك سرنوشت‌ام ؟‌» ، ‌«چرا من فراتر از يك انسان عادی‌ام ؟‌» ، ‌«چرا من يك ديناميت هستم ؟‌»

‌«اكه هومو‌» شامل دو بخش است. بخش نخست كه به خود شناسی اختصاص دارد و نويسنده سرنوشت خود را با سرنوشت فلسفه پيوند ميزند. بخش دوم سير منطقی و كرونولوژيك زندگی و آثار نويسنده را در بر می‌گيرد.

از توضيحات نويسنده ميتوان دريافت كه زندگی بسيار سختی را پشت سر گذاشته و اخلاق سخت گيرانه دينی را با همه وجود حس كرده ، اما هيچگاه تسليم آن نشده و ميل چيرگی بر آن همواره در درونش شعله ور بوده است. اما پرسش مركزی او حول محور گزينش راهی است كه او را به چنان انسانی تبديل كرده است كه است. بعبارت ديگر ‌«اكه هومو‌» سرنوشت خود او همچون فيلسوف و متفكر است.

نيچه تاكيد می‌كند كه راه تبديل او به انسانی فراتر از يك انسان عادی اخلاق گرا ، گذر از مسير دشوار طغيان عليه متافيزيك بوده است. زيرا انسان اگر خود را همچون ‌«سايه خدا‌» بنگرد ، هرگز قادر به كاربرد نيروی عقل خود و ايجاد پلی بسوی خود برای فراتر رفتن از خود و گزينش زندگی آزادتر و تازه‌تر نيست.

نيچه ‌«اكه هومو‌» را در ٤٥ سالگی كه به گفته او ‌«پربارترين دوران زندگی و فصل پختگی و كشت محصول زندگی است‌» به رشته تحرير در آورده است. می‌نويسد: ‌«اين ماه اكتبر همان ماه تولد من است كه نماد پاييز زيبا و فصل درو و برداشت ميوه زندگی است‌». نيچه كتاب را به ‌«خود‌» بعنوان ‌«هديه زندگی‌» تقديم می‌كند. اما اين دوران پختگی نويسنده در حقيقت فصل نگاه دوباره به زندگی و تفسير آن نيز هست. تنها در پرتو چنين بازبينی و نقد زندگی پشت سر است كه می‌ميتوان به آينده نگريست و به پرسش چگونه انسان شدن انسان چنانكه هست پاسخ داد. نيچه تاكيد می‌كند كه به همين دليل ناگزير است كه زندگی اش را دوباره داوری كند و تكليف خود را با خود روشن كند. لذا بايد به يك خانه تكانی و بريدن ناف زندگی خود دست زند و آنچه را كه بايد بدور بريزد از آنچه كه بايد حفظ شود ، جدا كند. زيرا تنها از اينراه است كه انسان ميتواند به زندگی خود ارزش دهد و خود را جاودانه كند. در اين بازبينی بايد با گذشته برخوردی فعال كرد و حساب خود را با گذشته روشن كرد. در اين كار بايد روشن كرد كه چه چيزی ارزش حفظ شدن و تقويت را داراست و چه چيزی بايد ترك شود. در اين بازبينی گذشته نيچه بر چند موضوع انگشت می‌گذارد.

نخست اينكه مروری بر زندگی خود و نيز ديگر فلاسفه روشن می‌كند كه چيزی بنام حقيقت مطلق وجود ندارد. آنچه كه وجود داشته از يكسو متافيزيك ، برداشتها و تاويل‌های گوناگون از مسايل و ظواهر بوده است و از سوی ديگر ‌«دانش شاد‌» و ‌«زندگی بخش‌» كه در ‌«نفس آزاد انسانی‌» نهفته است. نيچه تاكيد می‌كند كه وی بر خلاف سقراط كه همه زندگی را ‌«تدارك مرگ‌» دانسته ، او زندگی را سرشار از نشاط و عشق به سرنوشت ميداند. لذا فلسفه و فعاليت فلسفی عين ‌«نفس كشيدن در هوای تازه‌» است. در تشريح پروژه فلسفی خود ، نيچه تاكيد می‌كند كه جوهر آن عبارت بوده است از: ‌«تبديل انسان مخلوق به انسان آفريدگار‌». اما برای اين كار لازم است كه همه ارزشهايی را كه خوب و بد و نيك و شر و مثبت و منفی را آفريده‌اند زير سوال برد. نيچه در پاسخ به اين پرسش كه كدام معيارها ، شاخص چنين ارزشگذاريهايی‌اند ، از عقل عملی و يا عقل ناب سخن می‌گويد. اما در گام بعد نشان ميدهد كه اين عقل عملی يا عقل ناب نيز چيزی جز ارزشهای چهار گانه‌ای نيست كه در چهار مفهوم بنيادی: ‌«حقيقت‌» ، ‌«اخلاق‌» ، ‌«دانش‌» و ‌«باور‌» جلوه گر ميشود. نيچه تاكيد می‌كند كه برای دستيابی به منبع واقعی حيات وظيفه فلسفه نه بررسی ايده حقيقت بلكه درست زير و رو كردن همين مفاهيم چهارگانه است. بنابراين از ديد نيچه بسيار لازم است همه آنچه كه ‌«حقيقت‌» ، ‌«اخلاق‌» ، ‌«دانش‌» و ‌«باور‌» تلقی ميشود ، مورد بازبينی قرار گيرد و دست كم صحت و سقم آنها با ترديد و انتقاد نگريسته شود.

نيچه با انتقاد تند از كانت می‌گويد او قصد داشت كه از طريق عقل و معرفت به ايده خرد ناب دست يابد ، اما همين رويكرد را بايد زير سوال برد. زيرا بدون افشا و انتقاد از نيروها و ارزشهايی كه معيارهای كاذب ما را آفريده‌اند و به دشمن زندگی انسان تبديل شده‌اند ، نميتوان راه رهايی را يافت. نيچه منظور خود از زير سوال بردن اين ارزشها را بطور فشرده چنين خلاصه می‌كند كه: ‌«آن باش كه هستی.‌» ارزشهای چهارگانه فوق بجای آنكه كمكی به خلاق كردن انسان كنند ، در عمل مانع ديدن و كشف خود انسان شده‌اند. انسان به دليل ترس از خدا و يا در نظر گرفتن خير و شر قبل از هر چيز خود را می‌فريبد و راه كشف و خوديابی را بر خود مسدود می‌كند.

نيچه آنگاه تحليل از گذشته را به نگاه به آينده پيوند می‌زند و می‌گويد مهمترين هدف انسان غلبه بر خود و ساختن پلی بسوی خود بايد باشد تا بتواند نواقص خود را بازيابد و شناخت درستی از خود كسب كند. در اين كوشش نيچه راه و رويكرد خود را پيش می‌كشد و می‌گويد می‌خواهد صادقانه همه چيز را روی ميز بگذارد. می‌گويد: ‌«عليرغم بيماريهای مختلف ، خود را كاملا سالم ميدانم. صرفنظر از اينكه اندام و ارگانهای من چه واكنشی نشان دهند ، من سالم هستم. اين معادله شگرفی است ، اما چنين است.‌» در توضيح اين معادله شگفت انگيز می‌گويد: ‌‌«هويت انسان همواره دوگانه است. چيزی بنام حقيقت مطلق وجود ندارد. هويت انسان چيزی ميان مرگ و زندگی است. انسان همزمان هم مرگ است و هم زندگی. زندگی ارثيه‌ای است دوگانه كه در جايی ميان تباهی و نيكی قرار دارد.‌» نيچه تجربه خود از زندگی را باز می‌كند و توضيح ميدهد پدرش هنگامی كه ٣٦ ساله بود و او تنها چهار سال داشت ، با زندگی وداع كرد. اما در اين تباهی و انحطاط او توانست با كمك مادر خود كه نماد عشق به زندگی بود ، نيروی نشاط و شادی بخش زندگی را كشف كند و بر تباهی چيره گردد.

نيچه تاكيد می‌كند كه عليرغم بيماريهای گوناگون هرگز خود را قربانی نيروهايی تباه كننده زندگی نميداند. می‌گويد تباهی را از پدرش به ارث برده بود ، اما توانست از راه شناخت خود بر خود غلبه كند و عليرغم دردهای گوناگون به زندگی بازگردد. می‌گويد: ‌«در تاريك‌ترين روزهای زندگی نيز در جايی روشنايی وجود دارد كه بايد آنر كشف كرد تا بتوان نيروی زندگی را بازيافت. اما كشف نيروی زندگی تنها با نيروهای درونی انسان ممكن است. بايد توانايی دگرگونی از تباهی به زندگی را در خود كشف كرد و از انحطاط به حيات گذر كرد‌». نيچه می‌گويد تنها با زير سوال بردن ارزشهای كاذب توانسته است بر بيماری كه دشمن درونی او بوده است ، چيره گردد. نيچه می‌نويسد: ‌«برای آن كس كه از درون دالان تنگ بيماری گذشته است ، زندگی زيبايی و نشاط ديگری دارد. درد و زندگی در ستيز با يكديگر نيستند ، فراسوی آنها را بايد ديد.‌»


انديشه انتقادی دوران مدرن

در حقيقت ميتوان گفت كه عبارت فوق ، جوهر فلسفه نيچه را تشكيل ميدهد. اين دريافت بدان معنی است كه انسان همواره در حال دگرگونی است و هويت يگانه‌ای ندارد. لذا حقيقت يگانه‌ای نيز وجود ندارد ، اما هنر واقعی يعنی ‌«تحمل حقيقت‌». به اين ترتيب اهميت اساسی رويكرد انتقادی نيچه در تابو شكنی و نقد ارزشهای حاكم است كه هموار كننده راه انسان مدرن بشمار ميايد. اين نگرش نيچه يكی از ستونهای مستحكم و سنتی فلسفه و تفكر غرب را كه مبتنی بر دين ، مسيحيت و نگاه به جامعه و انسان بر اساس ‌«اخلاق دينی‌» و ‌«بالا‌» و ‌«پايين‌» و ‌«مافوق‌» و ‌«مادون‌» شمردن جايگاه ارزشها بود ، مورد چالش جدی قرار داد. نيچه نشان داد كه چنين ارزشهايی جاودانی وجود ندارند. نظريه نيچه نه تنها تضاد انديشی در فلسفه و اخللاق و سياست را بطور راديكال رد كرد بلكه در عمل نگاه مثبتی به چالشهای واقعی زندگی ايجاد كرد و نشان داد كه انسان ميتواند حتی از تباه‌ترين و بدترين موقعيتها نيز بهره برداری مثبت كند. بعبارت ديگر راه خلاصی واقعی نه در ثنويت و اجبار به انتخاب ميان يزيد و حسين و يا بهشت و جهنم و يا جنگ و صلح بلكه در فراسوی آنهاست.

نيچه كه قبلا انديشه ‌«ابر انسان‌» را پيش كشيده بود در آخرين اثر خود ‌«اكه هومو‌» به انديشه ‌«انسان‌» چنانكه هست و آنچه ميتواند شود ، رسيد.

در اين ترديدی نيست كه نيچه برخلاف برخی از تفاسير اصولا هرگز تمايلی به قدرت نداشت و هرگز نمی‌خواست يك ‌«ابر انسان‌» به مفهوم لغوی كلمه باشد. يكی از عناصر مركزی انديشه نيچه طغيان عليه ‌«اخلاق بردگی‌» است. اصولا برای نيچه معنای خوب و بد و ‌«بالا‌» و ‌«پايين‌» به شكل سنتی خود مطرح نبود. او هرگز نه تنها در پی تقسيم بندی انسانها به ‌«انسان برتر‌» و ‌«انسان بدتر‌» نبود بلكه ارزشهايی را كه اين گونه تقسيم بنديها را می‌آفريدند و ميان انسانها ديوار می‌كشيدند به شدت زير سوال می‌برد. برای نيچه خود انسان و زندگی او و چگونه انسان شدن انسان ، اهميت مركزی داشت.

نيچه بشدت تحت تاثير باروخ اسپينوزا بود كه شعارش اين بود: ‌«گريه نكن ، نخند ، بينديش‌». اما خود به يكی از بزرگترين و موثرترين متفكران و فيلسوفان غرب تبديل شد و امروزه به عنوان يكی از پنچ متفكر بزرگ دنيا بشمار ميرود. او ابتدا محقق زبان بود و كتاب انجيل را به زبان اصلی اش خوانده بود و در خانواده بشدت مذهبی با عمق روح و تربيت مذهبی آشنايی يافته بود. نيچه تبديل انسان به موجودی گناهكار را كه بايد از طريق طلب بخشش از پروردگار و ‌«نيروهای بالايی‌» عفو شود ، بشدت ضد انسانی ميدانست. او بر اين باور بود كه دستگاه كليسا و انديشه گناهكاری و عفو و نيز زندگی پس از مرگ در حقيقت زندگی و نيروی خلاقيت را از انسان گرفته و او را اسير كرده است. اين عين اخلاق بردگی و اسارت است كه انسان مجبور شود در برابر قدرت حكام چه دينی و چه غير دينی زانو زند و طلب عفو كند. نيچه در جايی در انتقاد شديد از مذهب و كتاب انجيل می‌گويد: ‌‌«هنگام به دست گرفتن كتاب انجيل ، برای اجتناب از آلودگی بايد دستكش به دست كرد‌».

انتقاد نيچه از دين و فرهنگ و ارزشهای حاكم بر جامعه چندی پس از مرگ وی مورد بازخوانی عميق و گسترده روشنفكران و انديشمندان غرب قرار گرفت و تبديل به رويكردی چنان فراگير شد كه مدرنيته بدون آن قادر به گشودن راه خويش بجلو نبود. جوهر اصلی انتقاد نيچه به اين دريافت منجر ميشود كه در پشت ارزشها و گفتمانها ، انسانها قرار دارند. لذا انسان بايد خود را چنان كه هست بشناسد و چيزی بنام شر مطلق و نيك مطلق وجود ندارد. انسان تنها از طريق بازشناخت و بازتعريف خود است كه ارزش واقعی خود را می‌يابد. باز تعريفی كه نه در سيستم ارزشگذاری نهادها و رسوم موجود بلكه در فراسوی آنها وجود دارد.

نيچه در كتاب ‌«فراسوی نيك و بد‌» می‌نويسد: ‌«هر چه می‌گذرد بر من بيشتر چنين می‌نمايد كه فيلسوف در مقام انسانی كه ناگزير از آن فردا و پس فرداست ، خود را همواره با امروز خويش در ستيز يافته است ، و می‌بايد كه بيابد. دشمن او همواره آرمان امروز بوده است.»

اين سخن نيچه گوهر انديشه انتقادی مدرن است. چرا كه مدرن بودن به معنای نقد اوضاع كنونی است. از اين منظر نيچه بعنوان گشاينده راه مدرنيته دشمن سنت‌های جزمی است و به جنگ با گذشته‌ها و نيز امروز می‌رود و در اين پيكار دائمی با بقايای سنت‌ها و جزم‌های گذشته و امروز حتی از پذيرش آرمانهای امروز نيز سرباز ميزند. در چنين پيكاری است كه نيچه در موقعيتی ناآرام قرار دارد و هم با سنتها و باورهای كهنه می‌جنگد و هم با آنچه كه به نظر اكثريت مردم درست می‌نمايد.

--------------------------
منابع:

• Nietzche, Friedrich, 1994, Om moralens h„rstamning, Raben Prisma.
• Nietzche, Friedrich, 1957, Samlad skrifter, M„nsklighetm alltfÂrm„nsligt, en bok fÂr fria andar, Stockholm, Symposion.
• Nietzche, Friedrich, 1980, S‚ talade Zarathustra, Stockholm, Bonniers.
•  Therborn,G. 1995. European Modernity and Beyond - The Trajectory of European Societies 1945-2000. London, SAGE Publications.

اندیشه های نیچه  

ترانه جوانبخت

www.javanbakht.net

 نیچه در کتابش فراسوی نیک و بد مطرح می کند که باید از دگم گرایی ها در اندیشه فلسفی دوری کرد. او حقیقت گرایی مطلق افلاطون را زیر سئوال می برد و جستجوی خیر و حقیقت مطلق را باطل می داند. وی می گوید که برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند. نیچه می گوید که باید در تضادهای دوگانه شک کرد. نیز می گوید از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. اگر چه نیچه مطرح می کند که چه بسا این ارزش گذاری ها اشتباه و ظاهربینانه است. از نظر وی نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم. او احکام نادرست را برای زندگی بشری ضروری می انگارد و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی می داند. از نظر او فلسفه فراسوی نیک و بد ضروری ست.

نیچه مخالف عرفاست و نظر آنان را مبنی بر قرار دادن شهود به عنوان مبنای جستجوی درونی باطل می داند. او همچنین معتقد است که کسانی که به شهود دلایل منطقی را متصل می کنند راه به خطا رفته اند. از نظر او بشر به دلیل خواست قدرت به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب. نیچه از کانت و اسپینوزا که در پی یافتن مبانی اخلاقی برای فلسفه خود بوده اند انتقاد می کند و تلئولوژی یا غایت انگاری اسپینوزا را باطل می داند. وی می گوید که نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا او طبیعت را بی رحم می داند و معتقد است اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد و او از رواقیون که در اخلاق سختگیر بودند و می گفتند که باید زندگی با طبیعت سازگار باشد انتقاد می کند. نیچه می گوید که غرور و فریب رواقیون دلیل علاقه آنها به اخلاق و آمیختن آن با طبیعت است. زیرا تفکر رواقی درواقع نوعی استبداد راندن بر خویشتن است و چون فرد جزئی از طبیعت است پس طبیعت نیز استبداد را بر او حاکم می کند. 

از نظر نیچه فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. پس از نظر وی فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. او معتقد است که باید بیش از خواست حقیقت جستجو کنیم. نیچه مسیحیت و متافیزیک را نیهیلیسم یا انکار زندگی و جهان گذران به نام حقایق جاویدان و ثابت می داند زیرا خشک مذهبان به دنبال هیچ مطمئن هستند تا چیز نامطمئن. 

نیچه در انتقاد از فلسفه کانت معتقد است که او در یافتن حکم تالیفی ماتقدم نیز اشتباه کرده است و این حکم را نمی توان یک قوه تازه بشری دانست اگرچه کانت به یافتن آن مغرور بود. او به جای این پرسش کانت که "احکام تالیفی ماتقدم چکونه ممکن هستند؟" این سئوال را که "چرا اصلا باید باور به این نوع احکام ضروری ست؟" لازم برای پاسخ دادن می داند. نیچه این احکام را نادرست می داند. او کانت را به دلیل جستجوی قوه اخلاقی برای بشر شایسته انتقاد می داند. همچنین شلینگ را به دلیل شهود عقلی نامیدن قوه حسی آدمی جهت راضی کردن دینداران استهزا می کند. نیچه این رمانتیسم را عامل فریب روح آلمانی می داند و می گوید که باید بر فریب حواس خود پیروز شویم همان طور که کوپرنیک حرکت زمین را ثابت کرد با وجود آن که به حواس ما درنمی آید. نیچه نیاز آدمی به متافیزیک را باطل می داند. او ابدی و بخش ناپذیر بودن روح را که طبق اندیشه مسیحی ست به تمسخر می گیرد اگرچه علم به جای روح ذهن و عاطفه را جایگزین کرده است. از نظر نیچه علم جهان را توضیح نمی دهد بلکه تفسیر می کند و در واقع معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت.

نیچه از دکارت و شوپنهاور هم انتقاد می کند. او اطمینان "من فکر می کنم" دکارتی و نیز خرافه "من اراده می کنم" شوپنهاوری را باطل می داند. من به عنوان فاعل و اندیشیدن به عنوان فعل هر دو مورد شک هستند و نمی توان قطعیتی درباره شان صادر کرد. درباره اراده نیچه توجه ما را به این نکات معطوف می کند که اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد. از نظر نیچه علت و معلول را بشر جعل کرده است و اشیاء فی نفسه معلول نیستند بلکه مفاهیمی مانند علت تقابل اجبار قانون  انگیزه آزادی را ما جعل کرده ایم. وی همچنین معتقد است که قدرت خواهی بشر و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است.

نیچه می گوید که بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند. نیچه بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بیند. او از فلاسفه می خواهد که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد. پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. نیچه ما را به کنار نهادن این پیشداوری دعوت می کند و برگذشتن از اخلاق را توصیه می کند زیرا از نظر او ارزش یک عمل ربطی به نیت آن ندارد. زیرا نیت به خودی خود معنایی ندارد و ارزش دادن به آن یک پیش داوری ست. او همچنین احساسی را که به لذت بینجامد نکوهش می کند و می گوید که باور داشتن به یک عقیده یا واقعیت به دلیل لذت داشتن آن است نه حقیقت داشتن آن. نیچه ذهن و ادنیشه را مسئول به خطا افتادن بشر می داند و این جهان را اشتباه می داند. او ما را به گذشتن از ارزش گذاری های اخلاقی دعوت می کند زیرا معتقد است که باید ورای این ارزش گذاری ها زندگی کرد. او می گوید که باید اخلاق را بدون این ارزش گذاری ها یعنی بدون پیش داوری بررسی کرد. همچنین می گوید که فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان توضیح داد.

نیچه جهان را بر اساس خواست قدرت می داند. او سخت ترین و خطرناک ترین آزمون را دور کردن خود از همه وابستگیها می داند. او می گوید که فلسفه ای که ادعا کند حقیقت برای همه است جزمی میشود. خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. نیچه حتی جذب شدن افراد به یک فرد زاهد را به دلیل خواست قدرت در آنها می داند. قدرتی که ضدیت آنها با طبیعت را سبب می شود تا طبیعت وجودشان را نادیده بگیرند. نیچه مفاهیمی مانند خدا و گناه را بازیچه های کودکانه برای بشر می داند. او عبادت دینی را نتیجه بیکاری و فراغت آدمی می داند و می گوید که کسانی که بدون دین زندگی می کنند افرادی پرکار هستند که وقتی برای عبادات دینی ندارند ولی نسبت به آن بی تفاوتند و اگر از آنها بخواهند آن را انجام می دهند. نیچه خداگرایی انسان را نشانه ترس او از دست یافتن به حقیقت و گرایش او به تحریف معنای زندگی می داند. از نظر نیچه دین برای فرانروایان وسیله رسیدن به قدرت است. دین به فرمانبران انگیزه و وسوسه قدرت طلبی در آینده و به مردم عادی احساس آسایش و رضایت از زندگی را می دهد. نیچه می گوید که دین برای پرستاری کردن از آدمی و پایان دادن به رنج های او آمده ولی بر رنج هایش می افزاید! و آنچه را که باید نابود شود را نگه داشته و سبب پست شدن آدمی شده است طوری که بیمارگونه احساس عذاب وجدان می کند.

نیچه نتیجه عشق به یک نفر را به زیان دیگران می داند و نتیجه می گیرد که عشق به خدا هم چون عشق به یک نفر است به زیان دیگران تمام می شود. وی همچنین می گوید که آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها. او می گوید که کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد! و کسی که خود را خوار بشمارد به عنوان خوارشمارنده باز هم خود را بزرگ خواهد دانست. او حقیقت را به دریا تشبیه می کند که چون نمک  آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند. وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. گاهی ظواهر انسان را فریب می دهد مثلا سردی بیش از حد و یخ زدگی می تواند انگشت را بسوزاند و سوزان به نظر آید! آدمی که از بی اخلاقی اش شرمگین است در نهایت از اخلاق خودش هم شرمگین خواهد بود. از نظر نیچه مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند. خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم. کسیکه بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد. استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند. آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود.

نیچه معتقد است که فلاسفه تا قبل از او اخلاق را نشکافته اند بلکه برایش حجت آورده اند و آنچه گفته اند فقط بر مبنای تجربه محدود خودشان بوده است. هر اخلاقی درباره آفریننده اش است که یا می خواهد خود را پنهان کند یا برتر نشان دهد یا از دیگران انتقام بگیرد. هر دستگاه اخلاقی تحت سیطره جبر است و همه از قوانین تو در توی سخت فرمان می برند. هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. از نظر نیچه اخلاق افلاطونی که همه چیزهای سقراطی را جستجو و تبلیغ می کند بی پایان و ناممکن است.  زیرا سقراط مساله قدیمی ایمان و دانش یا به عبارت دیگر غریزه و عقل را برای اخلاق اینطور مطرح کرده بود که نمی توان غرایز را رها کرد و عقل مجبور است از غرایز پیروی کند و به کمک آنها بیاید. افلاطون این هر دو را با هم پیوند داد تا به سوی یک خدف یعنی به سوی خیر و خدا حرکت کنند. اگرچه دکارت فقط عقل را در نظر گرفت و چون عقل وسیله است پس نظر دکارت سطحی بود.

نیچه می گوید که ابتدای تاریخ هر دانشی ایجاد ایمان و دوری از بدگمانی بوده است و چون حواس ما دیر یاد می گیرند بنابراین خطا می کنند. به عنوان مثال برای گوش های ما شنیدن صداهای آشنا خوشایند است اما شنیدن صداهای ناآشنا جالب نیست. چشمان ما هم بیشتر کلمات یک کتاب را ندیده رد می کنند. قیافه افراد را آن طور که ما دلمان می خواهد می بینیم. ما به دروغ عادت کرده ایم و به عبارتی به هنر!

نیچه تعریف می کند که در روم قدیم ترحم به دیگری از اخلاق نبود بلکه ماورای اخلاق بود. او در جامعه اروپای عصر خود دو عامل ترس و ترحم را می بیند که شکل دهنده آن روز اروپا بود. سوسیالیسم و ادعای جامعه آزاد در نظر نیچه یک گرایش بیمارگونه است که مردم را با ضعف روحی بار می آورد و ترحم را در آنها برمی انگیزد. چنین جامعه ای از نظر او رو به تباهی ست و فیلسوفان آینده باید چاره ای برای آن پیدا کنند.

نیچه می گوید که علم که زمانی زیردست خداشناسی بود اکنون ادعای برتری بر فلسفه را دارد و مردم در دوره او به دلیل اشتباهات یک فیلسوف از فلسفه رویگردان می شوند. او معتقد است که فیلسوف باید خطر کند و بی پروا زندگی کند اگرچه این نوع زندگی را دیگران نپسندند. او مرد علم را بی تفاوت نسبت به زندگی خودش می داند زیرا غرق در دنیای عینیات است. یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست. سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.

از نظر نیچه شک آوران به دنبال نه یا آری نیستند. آنها از هر قطعیتی گریزانند. نیچه شک آوری را نتیجه وضعیتی فیزیولوژیک در اروپا می داند که از آمیزش نژادهای مختلف اروپایی حاصل شده است و افرادی این چنین اراده ندارند و درباره آزادی اراده شک دارند. در نتیجه یک روح بیمار در اروپا رشد کرده است و کشورهای اروپایی برای به دست آوردن اراده جنگ طلب شده اند.  او شک آوری جدید را در فلسفه انتقادی کانت یعنی سنجش گری می داند که مثبت است. از نظر وی این شک آوری خاص فیلسوفان آینده است. نیچه می گوید که چنین فیلسوفانی به تجربیاتی دست خواهند زد که از ذوق مردم نرمخو که به مردمسالاری (دموکراسی) گرایش دارند فراتر است. آنها بزرگی افراد را به دلیل زیبایی اثر هنریشان نخواهند پذیرفت و چیزی را که جذب کننده باشد حقیقت نخواهند دانست. یعنی برعکس فیلسوفان عصر خواهند بود که حقیقت یک اثر را بر اساس احساسی که می دهد می پذیرند. با این وجود نیچه می گوید که این افراد سنجش گرانند و خود را فیلسوف نمی دانند بلکه ابزار فیلسوف می دانند. نیچه کانت را یک سنجشگر می داند نه فیلسوف.

نیچه معتقد است که یک فرد برای فیلسوف شدن باید سلسله مراتبی را طی کند و سنجشگر شک آور جزم باور و تاریخگزار باشد و نیز شاعر و جهانگرد و... تا از تجربیاتی که کسب کرده بتواند از عمق به بلندای معانی برود و اینها لازمه فیلسوف شدن است اما شرط لازم آن آفرینش ارزش هاست. نیچه می گوید که فیلسوفان آینده باید زمان را کوتاه کنند و همه حقیقت ها و ارزش های تعریف شده در گذشته را بررسی کنند و ارزش های جدید بیافرینند. آنها فرمانروا و قانونگذار هستند و بایدها را تعیین می کنند که بشر از کجا شروع کند و به کجا برود. خواست حقیقت آنها خواست قدرت است. نیچه وجود این نوع فیلسوفان را لازم می داند. فیلسوف باید به جای دوستدار خردمندی دیوانه ای با پرسش های خطرناک باشد که قصد رفتن راه های نرفته را دارد و از ارزش گذاری های امروزین که ریاکارانه است دوری کند و آرمانش عظمت باشد که همانا قوت اراده است و بشر سست اراده امروز از آن دور است و چه بسا فضیلت هایی که به دلیل فضیلت های جستجو شده بشر امروز در خاک دفن شده است و فیلسوف باید به دنبال پیدا کردنش باشد. چنین کسی سرشار از اراده است. فراسوی نیک و بد و سالار فضایل خود است.او تنهاترین است و عظمتش در همین است یعنی چنان پهناور که پر. فلسفیدن از نظر نیچه دشوار است چون آموزاندنی نیست بلکه به تجربه حاصل می شود.

نیچه درباره فضیلت خود که وجدان نیک می نامد می گوید که از نوع فضیلت نیاکان وی نیست. او رفتار بشر مدرن را متغیر می داند مثل ستارگان که از نور خورشیدهای متعدد رنگ می گیرند. فراسوی نیک و بد ورای ارزش ها نگریستن بشر به وجود خود رسیدن به ابر انسان یا انسان کامل است که به خدا نزدیک تر است تا بشر. دریافت اخلاق مثل یک وضع یعنی اخلاق را نسبی و مربوط به وضع بشری دانستن سبب دلزدگی از آن شده نتیجه درباره دین هم چنین است. کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. نیچه روانشناسان را دروغگو و ریاکار معرفی می کند که مردم را با مکر خود سرگرم می کنند.  نیچه حکم اخلاق کردن و به این حکم محکوم کردن را مخصوص افراد تنگ جان می داند که برای گشاده جانان در نظر می گیرند تا با صدور این حکم به معنویت برسند. نیچه رابطه بین معنویت و اخلاق آنان را زیر سئوال می برد.

نیچه می گوید که همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه در نظر نیچه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست برای نیچه خنده دار است زیرا او همه چیز را طبق خواست قدرت می داند. مطلق بودن احکام اخلاقی از دیگر مواردی ست که نیچه با آن مخالف است. او می گوید که آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه از نظر نیچه غیر اخلاقی ست. نیچه درباره ترحم معتقد است که کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند. از نظر او کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.

نیچه بر این عقیده است که آدم های عادی فکر می کنند که آدمهای والا دلبستگی به چیزی ندارند در حالی که اشتباه فکر می کنند! او می گوید که اخلاق ها را باید به صورت سلسله مراتب در نظر گرفت و بینشان درجه بندی قائل شد. نیچه فلسفه اپیکوری لذت را به باد تمسخر می گیرد و اندیشه رنج و لذت را سطحی می داند. او فایده باوری بنتام را زیر سئوال می برد و نیز می گوید که آنچه یک نفر را سزاوار است می تواند سزاوار دیگری نباشد. او می گوید که لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به خویشتن آزاری می رسد.

از نظر نیچه قدرت روح در از آن خود گرداندن است و احساس رشد به احساس قدرتمندی می رسد. او مرد را خواهان حقیقت می داند اما زن را موجودی سحطی نگر معرفی می کند. نیچه مخالف دموکراسی ست و نتیجه آن را پرورش بردگی و جباری می داند.

او روح آلمانی را دارای تضاد و ناپایداری و بی ثباتی می داند و موسیقی آلمانی را به دو نوع اروپایی و وطنی تقسیم می کند. او نبوغ را بر دو نوع می داند: یا بارور می کند (مثل مرد) یا بارور می شود (مثل زن). نیچه خود را آلمانی خوب نمی داند بلکه اروپایی خوب می داند و از میهن گرایی افراطی آلمانی ها بیزار است. از نظر او انگلیسی ها مردمی سرسخت و جدی هستند در حالی که فرانسوی ها ظریف و رمانتیک اند و آلمانی ها دچار تضاد فکری هستند. نیچه اختلاف طبقاتی را از ضروریات جامعه برای اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می داند. او آغاز همه فرهنگ ها را بربریت می داند. از نظر او تکان خوردن بنیان عواطف یعنی زندگی در اثر آشوب غرایز باعث تباهی می شود. او جامعه را برای جامعه نمی داند بلکه برای هستی بالاتر می داند. اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری اصل بنیادی جامعه است ولی خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. زندگی از نظر نیچه خواست قدرت است و بهره کشی به ذات زندگی تعلق دارد و کارکرد بنیادی اورگانیسم است. نتیجه خواست زندگی خواست قدرت است که باعث خواست بهره کشی می شود.

نیچه اخلاق را به دو نوع اخلاق فرمانروایان و اخلاق بردگان یا زیردستان تقسیم می کند. اخلاق فرمانروایان تعیین کننده والا و پست است. او خود انسان والا را معیار ارزش می داند و اوست که ارزش آفرین است نه کردار او. او از زیردستانش دستگیری می کند نه به خاطر دلسوزی و رحم بلکه به خاطر قدرتمندی اش. او ضد از خود گذشتگی و نرمخویی ست و به خاطر خودخواهی اش بالاتر از خود را نمی بیند بلکه پایین تر از خود را می بیند.او به سنت و دیرسالی تعلق دارد. در مقابل چنین اخلاقی اخلاق بردگان است که بدبین هستند و قدرتمندان را محکوم می کنند. آنها برای کشیدن بار زندگی اخلاق شکیبایی رحم و سودمندی را دارند. از نظر آنها هر چه ترس انگیز است شر است. پس فرد بی ضرر و احمق خوب است. فرق بین این دو اخلاق اشتیاق به آزادی و شادی از آن است. نیچه عشق را فریبنده و ویرانگر می داند نه نجات بخش. او می گوید که با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود. انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند. نیچه معتقد است که پاکی نفس جدایی می آورد. او هر امتیازی را وظیفه دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن را از نشانه های والا بودن می داند. آدم های والا کمتر زخم و آسیب می بینند. او می گوید که با دیگران بودن آلودگی می آورد. چهار فضیلتی که نیچه مطرح می کند عبارت است از: دلیری درون بینی همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود. از نظر او آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست. فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.

منبع:

 فراسوی نیک و بد- نیچه- ترجمه داریوش آشوری- انتشارات خوارزمی- ۱۳۷۹- تهران. 

 مطالب مرتبط : نیچه در غروب بتان

نیچه درغروب بت ها

ترانه جوانبخت

    اندیشه های نیچه را از کتابش غروب بتها در این مقاله بررسی می کنم. نیچه در این کتاب گزین گویه های خود را آورده است. او مهمترین سئوال بشر را "چرا؟"ی زندگی می داند و می گوید که بشر در صورت پاسخ دادن به این سئوال به فکر جواب دادن به "چگونه؟" ها می تواند باشد. او حقیقت را همانند زن دارای پوشش می داند که خود را پنهان می کند.
نیچه معتقد است همرایی فرزانگان حقیقت را تعریف نمی کند چون ممکن است خود آنان رو به تباهی بروند. او همچنین از دورینگ فیلسوف آلمانی که کتابی درباره ارزش های زندگی نوشته انتقاد می کند و می گوید که نمی توان زندگی را ارزش یابی کرد. نیچه سقراط را از مردم پست می داند که بد سیرت بود و مردم را نیز مثل خود به تبهکاری و آشوب غرایزشان کشاند. نیچه معادله سقراطی عقل = فضیلت = سعادت را باطل می داند. او از جدلگری سقراط  انتقاد می کند و سقراط را دلقکی می داند که با دلقک بازی خود می خواهد مردم او را جدی بگیرند. سقراط با این کار از مردم نادان انتقام می گیرد و آنها را با جدل بازی خود می فریبد. به این دلیل او مورد نفرت آنان واقع می شود. چون آنها با جدل بازی سقراط به زورگویی نسبت به هم می پردازند و نیز چون با به جان هم افتادن غریزه هایشان زشتی سقراط به کار می آید تا درمانی برایش باشد این دو عامل باعث فریفتن آنها می شود. سقراط عقل را نجات بخش معرفی می کند عقلی که خود عامل بدبختی ست. نیچه انتقاد می کند که مردم مسیحیت را بد فهمیده اند و سقراط را هم.
نیچه می گوید که جهان حقیقی دروغ است و فیلسوفان آن را مومیایی شده تحویل مردم داده اند. آنها سعی کرده اند دنیای حواس را دنیای خطاها و اشتباهات معرفی کنند و به عقل بچسبند. نیچه از فلیسوفان الئات انتقاد می کند که حواس را برای شناخت باطل دانسته اند. او می گوید که این حواس نیستند که به ما دروغ می گویند بلکه آنچه از گواهی آنها می سازیم یعنی عقلمان به ما دروغ می گوید. او حرف هراکلیتوس را تایید می کند که جهان بود را غیر واقعی می دانست و جهان نمود را جهان حقیقی معرفی می کرد.
یکی دیگر از اشتباهات فیلسوفان که نیچه یادآوری می کند این است که نخستین و آخرین را به جای یکدیگر می گیرند. فیلسوفان ریشه در چیزی داشتن را بد می دانند و علت نخستین را به همین دلیل جستجو می کنند اگر چه این نظر را نیچه قبول ندارد و به همین دلیل متافیزیک علت نخستین را بی مورد می داند. از نظر او مفاهیم جوهر علت شیئیت و وجود مفاهیمی هستند که بشر را به خطا می اندازد و اطمینان از یقین وجودی گریبان فیلسوفان را گرفته است. اطمینانی که باید آن را رها کرد.

نیچه چند گزاره پیشنهاد می کند:
چه بسا دلایلی که جهان را جهان نمود به ما معرفی می کنند دلایل واقعی هستند و واقعیت قابل اثبات دیگری وجود ندارد.
نشانه های شناسایی جهان نشانه های نیستی هستند و تضاد جهان حقیقی با جهان واقعی ساخته ذهن بشر است.
هر آنچه بشر درباره جهان دیگری غیر از این جهان (جهان نمود) جستجو می کند وهم و خیال است.
تقسیم بندی جهان به دو جهان حقیقی و نمود از کانت به ما رسیده و اشتباه است. چنین تقسیم بندی معنی ندارد.
نیچه خطاهای گریبان گیر بشر را یادآوری می کند:
جهان حقیقی برای فرزانگان دست یافتنی ست.
نمی توان به جهان حقیقی اکنون دست پیدا کرد. اما آن را به فرزانگان و زاهدان وعده داده اند.
جهان حقیقی را نه می توان به دست آورد نه می توان اثبات کرد.
چون نمی توان به جهان حقیقی دست پیدا کرد پس نمی توان آن را شناخت.
جهان حقیقی فقط یک ایده است که به درد نمی خورد و فایده ای ندارد و ایجاد وظیفه هم نمی کند پس باید آن را رها کرد و دور انداخت.
حالا که از شر جهان حقیقی راحت شدیم کدام جهان باقی می ماند؟ ما از جهان نمود هم خلاص شدیم!

نیچه از کلیسا انتقاد می کند و می گوید که کلیسا می خواهد هوس را در انسان نابود کند زیرا آن را زشت می داند. این یعنی دندان خراب را به جای ترمیم از ریشه بکنیم. نیچه پیشنهاد زیبا کردن هوس را می دهد. او کسانی را که قصد ریشه کن کردن هوس را دارند افرادی سست اراده می داند که به تباهی گرفتار شده اند. نابود کردن هوس از نظر نیچه توسط کسانی پیشنهاد شده که نتوانسته اند خودشان پارسا شوند.
نیچه خود را اخلاق ناباور و مسیحیت ستیز معرفی می کند و. می گوید که رفتارش با دشمن درونی چنان است که آن را روحانی می کند و به ارزش آن پی می برد. کلیسا مردم را به داشتن آرامش روح دعوت می کند ولی نیچه آن را یک بد فهمی می داند و می گوید که با آرامش روح در واقع حیوانیت بشر در ساحت اخلاق یا دین قرار می گیرد و شرارت ها و تنبلی های ناشی از غرور لباس اخلاق می پوشد. طبیعت گرایی اخلاقی یعنی اخلاقی سالم که زیر قاعده بایست و نبایست است اما اخلاق طبیعت ستیز همان اخلاقی ست که دین به بشر یاد داده است و این اخلاق در مقابل غریزه های حیاتی قرار می گیرد. نیچه مخالف اخلاق طبیعت ستیز است زیرا این اخلاق غرایز را محکوم می کند و به خواهش های زندگی جواب منفی می دهد. مسیحیت از نگاه نیچه طغیان علیه زندگی ست. در این نوع اخلاق خدا ضد زندگی معرفی می شود. نیچه دستورالعمل صادر کردن مسیحیت برای چنین و چنان بودن بشر را محکوم می کند و آن را باطل می داند و آن را نشانه تباهی زدگی می داند.
نیچه به بررسی چهار خطا پرداخته است. اولین خطایی که نیچه عنوان می کند خطای جا به جایی نتیجه و علت است. او مثال کسی را می زند که با رژیم غذایی سعی در لاغر کردن خود دارد و علت عمر دراز خود را مدیون این رژیم غذایی می داند. در حالی که چون سوخت و ساز بدن او کم است این رژبم غذایی برایش مناسب است و اگر فرد دیگری مثلا یک دانشمند با سوخت و ساز بدنی بالا به این رژیم غذایی بپردازد از بین خواهد رفت. نیچه رابطه فضیلت و سعادت را بررسی می کند و می گوید که زندگی دراز پاداش فضیلت نیست بلکه فضیلت زندگی دراز را به وجود می آورد. دومین خطای مورد نظر نیچه خطای رابطه نادرست علیت است. از نظر نیچه بشر به خطا ذهن انگیزه و اراده را علت اندیشه می داند و نیز من (سوژه) به نظر او نمی تواند برای اندیشه علت باشد. نیچه می گوید که اراده چیزی را تغییر نمی دهد و عوض نمی کند و نمی تواند بازگو کننده چیزی باشد. او انگیزه را نیز به عنوان علت کردار نفی می کند. نیچه جهان ذهنی و جهان اراده را وهم و آفریده بشر می داند. نیچه می گوید که بشر خودش واقعیت است اما به اشتباه خود را علت در نظر می گیرد و به جستجوی واقعیت می رود و این واقعیت را خدا می نامد. سومین خطایی که نیچه مطرح می کند خطای علت های حاصل از وهم و خیال بشر است. علت جویی بشر نه به عنوان احساس یک پیش آمد بلکه به عنوان معنای آن به میان آمده و گمان های بشر به خطا به عنوان علت قرار گرفته اند. حافظه به دنبال تفسیر علت هاست نه خود علت ها. چون ذهن بشر به تفسیر علت ها عادت کرده در را به روی جستجوی علت ها بسته است. ذهن به دنبال خود علت نیست بلکه به دنبال گونه ای از علت است که رهایی بخش و سبک کننده باشد.  اخلاق از علت های ناشی از خیال آدمی به وجود آمده است. اخلاق و دین از مقوله روانشناسی خطا هستند. زیرا علت و معلول جا به جا شده و معلول یعنی باور حقیقت را به جای خود حقیقت نشانده اند. آخرین خطا مربوط به اراده آزاد است. احساس مسئولیت کردن از خواست گناهکار بودن به وجود می آید. زیرا هر کردار را حاصل اراده می دانند. نیچه خود را اخلاق ناباور معرفی می کند که به دنبال ریشه کن کردن مفاهیم گناه و کفراست. او می گوید که خصلت های انسانی از خود او از جامعه از نیاکانش حاصل نشده است. وجود آدمی از یک اراده یا نیت حاصل نشده است. صرف کردن هستی خود برای یک هدف از نظر نیچه معنی ندارد زیرا هدف آفریده ذهن بشر است.
از نظر نیچه چون علت و معلول درباره دین جا به جا شده مذهبی ها می گویند که افراد باید چنین بکنند و چنان نکنند تا سعادتمند شوند.  در حالی که نیچه می گوید فرد سعادتمند خودش می داند چه بکند و چه نکند و سعادتمندی او موجب می شود که این را تشخیص دهد و نیازی به دین نیست.
نیچه واقعیت اخلاقی را قبول ندارد و آن را نفی می کند. او داوری اخلاقی را نیز باور ندارد. او حقیقت را به کل انکار می کند. او اخلاق را فقط زبان نشانه ها می داند. او مسیحیت را ملامت می کند که در صدد بهبود بخشیدن بشر است اما او را ناتوان و افسرده کرده است. اخلاق از نگاه نیچه یک نژاد خاص را پرورش می دهد و انسان را به مفهوم ضد خویش ترغیب می کند تا به افرادی که از نژادهای دیگرند بدی کند.

در مورد آلمانی ها در کتاب غروب بت ها نیچه به تفضیل بحث کرده است. وی روح آلمانی را به الکل و مسیحیت مبتلا می داند. ژرفی و جدیت آلمانی را رو به پایان می داند. از نظر او فرهنگ آلمانی رو به زوال است. چون آموزش عالی همگانی شده و دیگر فقط منحصر به افراد ویژه نیست نیچه می گوید به این دلیل آموزش و در نتیجه فرهنگ در آلمان افت کرده است. او دیدن آموختن را ارزشمند می داند یعنی به هر طرف نگاه کردن و اراده قوی داشتن که با اجبار در پاسخ گویی در تضاد است و عینی گری ست. نیچه اندیشیدن آموختن را نیز واجب می داند. او می گوید که باید ریزه کاری ها را حس کرد و رقصیدن  سبک بالانه در اندیشیدن را می ستاید. او از فلسفه مفهوم پردازی متنفر است و از کانت به دلیل همین مورد انتقاد می کند. او کانت را یک سنجشگر می داند نه یک فیلسوف. نیچه می گوید بعد از آموختن دیدن و اندیشیدن باید نوشتن را هم آموخت و خود را دارای هر سه امتیاز می داند. 
او خود را مرد نا به هنگام معرفی می کند یعنی کسی که زودتر از موعد مقرر آمده است. نیچه از اندیشمندان بسیاری انتقاد می کند. او ارنست رنان را کسی معرفی می کند که به هدف نرسیده و او را بیمار اراده می داند زیرا در مفاهیم مسیحی چرخیده است. نیچه می گوید که سنت بوو دور از منش مردانه است و از نشان بزرگی دور است و ذوقی سست بنیان دارد. نیچه مسیحیت را یک سیستم می داند و جورج الیوت را یک مسیحی  که به این سیستم مسیحیت مبتلا شده است. او می گوید وقتی آدمی به این سیستم دچار شد نمی داند خیر او کدام است و شر او کدام. اگر بشر به شهود بداند که خیر او کدام است و شر او کدام دیگر به اخلاق نیازی ندارد. نیچه ژرژ ساند را یک دروغگوی گزافه گو معرفی می کند که مثل هوگو و بالزاک بیمزه است. او مشاهده را برای مشاهده نمی خواهد و می گوید که در هنگام تجربه نباید به خود نگاه کرد. کسی که به طور غریزی روانشناس است نگاهش تنها برای نگاه کردن نیست بلکه برای شکار واقعیت است. از نظر وی هنر گزافه گویی می کند و کژدیسه است یعنی دروغ نماست. دیدن آن چه هست کار هنرمندان نیست بلکه کار افراد واقعیت نگر است.
سرمستی شرط داشتن دید هنرمندانه است. یعنی بالا رفتن حساسیت افراد که احساس قوی در آنها به وجود آورد و باعث افزایش نیرو شود. بشر با آرمانی کردن به دنبال ستایش شدن است. برخلاف دید همگان آرمانی کردن کندن شاخ و برگ ها و آشکار کردن اصل نیست بلکه ریشه کن کردن جلوه های اصلی ست که جنبه های دیگر را هم نابود می کند. در این حالت آدمی به همه چیز غنا می بخشد و همه چیز را پر از نیرو می بیند.

نیچه دو معنای آپولونی و دیونوسوسی را در زیباشناسی وارد کرده است. سرمستی آپولونی چشم را تیز می کند و برای نقاش و مجسمه ساز و شاعر لازم است ولی حالت دیونوسوسی همه عاطفه را تیز می کند و قدرت دگرگون کردن همه چیز را به آدمی می دهد و دریافت او را بالا می برد. این حالت لازمه موسیقی دان شدن است. نیچه معمار را نه آپولونی می داند نه دیونوسوسی بلکه کار او را کار اراده می داند. او معماران را زیر نفوذ قدرت می داند که به سبک های شکوهمند معماری پرداخته اند. نیچه توماس کارلایل را صاحب اشتیاق برای داشتن ایمان می داند اما این اشتیاق را دلیل بر داشتن ایمان نمی داند بلکه خلاف آن می داند. او امرسون را روشن اندیش تر و ناب تر از کارلایل می داند. امرسون فردی سرزنده و شکرگزار است. نیچه درباره داروین می گوید که نظریه تکامل دار.وین را بیشتر گواهی کرده اند تا اثبات. نیچه می گوید که نبرد برای قدرت است. او نبرد در طبیعت را عکس آن چیزی می داند که داروین مطرح کرده است. نیچه می گوید که هیچ نوعی به کمال نمی رسد و ناتوانان چون تعدادشان بیشتر از توانمندان است و از آنها زیرک ترند بر آنها چیره می شوند. نیچه مردم شناسان را درصدد برتری جستن بر مردم می داند که حساب خود را از فرودستان جدا می کنند.

نیچه زیبایی را یک مفهوم نمی داند بلکه یک کلمه توخالی می داند و می گوید که آدمی جهان را غرق در زیبایی می یابد در حالی که علت این زیبایی که می بیند خود اوست. نیچه هیچ چیز را به جز خود آدمی زیبا نمی داند. او می گوید که قدرت آدمی و دلیری اش با زیبایی افزایش می یابد و با زشتی کاهش پیدا می کند. آدمی از زشتی گریزان است زیرا از پست شدن نوع خود نفرت دارد.
شوپنهاور از نگاه نیچه یکی از بزرگ ترین دروغگویان تاریخ است و دیدگاه او میراث مسیحیت است. زیرا شوپنهاور زیبایی را مثل پلی می بیند که آدمی به آن سوی آن برای رسیدن به نجات ابدی برود. افلاطون از این نیز فراتر رفته است. فلسفه افلاطون به دلیل وجود جوانان زیبا در آتن کاربرد یافته است. نیچه معتقد است که دیدار این جوانان باعث کام پرستی افلاطون برای خلق فلسفه اش شده است.
هنر برای هنر شعاری ست که نخستین بار ویکتور کوزن به آن پرداخت و جهت اخلاقی کردن هنر به کار رفت. نیچه می گوید با گرفتن هدف اخلاقی هنر از آن دیگر هیچ هدفی برای هنر باقی نماند. شور ناب می گوید که بی هدفی و بی غایتی برای هنر بهتر از هدف و غایت اخلاقی داشتن آن است. هنر می خواهد از زندگی رنجها را بزداید اما هنرمند جنگ با تراژدی درونش را انتخاب می کند زیرا به رنج خو کرده است.
نیچه معتقد است اگر درباره موضوعی داد سخن برانیم دیگر آن را از کف داده ایم پس بهتر است سکوت اختیار کنیم. نیچه واگنر را طالب دیوانگی ناب می داند که هنر را نشان می دهد و غریزه های وحشی خوابیده در خود را بیدار می کند. او ژولیوس سزار را تحسین می کند که زیر فشار نبوغ و کار زیاد به راه رفتن در هوای آزاد می پرداخت.
نیچه خودخواهی را به کل بد نمی داند بلکه معتقد است خودخواهی چه بسا دارای ارزش است و چه بسا بی ارزش است. این باارزش یا بی ارزش بودن خودخواهی بستگی به دارنده آن دارد که آیا زندگی را فرازنده است یا فروشونده آن می باشد. یعنی بسته به تاثیر خودخواهی بر زندگی می توان درباره ارزشمند بودن یا بی ارزش بودن آن نظر داد.
نیچه افراد آنارشیست را قبول ندارد چون در وجود آنارشیست ها غریزه علت جویی ست که آنها را به انتقاد از شرایط موجود می کشاند. آنارشیست از همه می نالد و نالیدن بدون انتقام جویی وجود ندارد پس به فکر معامله به مثل است. سوسیالیست ها بد حالی خود را به دیگران نسبت می دهند و مسیحیان آن را به خود مربوط می دانند. نیاز به انتقام از نیاز به لذت می آید تا کمبودهای خود را برطرف کنند. نیچه مسیحی و آنارشیست را تباه شده می داند که دائم به فکر انتقاد از شرایط موجود هستند. حتی کسی که به فکر سود خود نیست از نظر نیچه فرد جالبی نیست چرا که زندگی از نظر چنین فردی بی ارزش است و همه چیز بی ارزش است. زندگی فروشونده از نگاه نیچه وقتی حاصل می شود که همه با هم برابر شوند و شکاف در جامعه از بین برود به این دلیل نیچه سوسیالیست ها را تباهی زده می داند.

ارزش چیزها گاهی به آنچه به کار می آید نیست بلکه به آنچه برایش پرداخت شده می باشد. نیچه لیبرال ها را دشمنان آزادی می داند زیرا قدرت را سست می کنند و مردم را ترسو و لذت جو می کنند. نیچه آزادی را جوابگوی رفتار خود دانستن می داند یعنی دیگران و خود را در راه آرمان خود فدا کردن. مردمی که به ارزش رسیدند به وسیله لیبرال ها نبوده است. نظر نیچه درباره مدرنیت  این است که نهادها دیگر به درد نمی خورند و دموکراسی همان شکل فروپاشیده دولت آلمان است. او قدرت روسیه را پایدار می داند. او نهادها را بی مسئولیت می داند که این نهادها آنچه را که واقعا آنها را نهاد می کنند با نفرت از خود دور می کنند. او زناشویی مدرن را ضد مدرنیت می داند چون نهاد خانواده در جامعه مدرن بسیار سست و متزلزل است. نیچه پایه ازدواج را عشق نمی داند بلکه نیازهای جسمانی و مالکیت دیگری می داند. او سوسیالیست ها را به این دلیل قبول ندارد که به کارگران حقوقی بیشتر از آنچه باید داده اند و به آنها حق اجتماع و حق رای سیاسی داده اند یعنی آنها را از نظر نیچه برای سروری کردن ساخته اند. آزادی را ”هر چه می خواهم می کنم“ نمی داند زیرا آن را مایه تباه شدن می داند.
آموزگاران اخلاق از نگاه نیچه افرادی ریاکارند که ریا را به معصومیت تبدیل کرده اند و به دنبال به دست آوردن اعتبار نزد دیگران هستند. این همان عقل عملی کانت است که سعی می کنند اعمال خود را توجیه کنند و آنچه می کنند اثبات کنند.
نیچه انسان های بزرگ را کسانی می داند که انرژی زیاد در خود دارند. او ناپلئون را ستایش می کند و او را میراث تمدن قدرتمند می داند. او نابغه را توانا و پیر و زمانه اش را ناتوان و جوان می داند یعنی زمانه ای که نابغه در آن زندگی می کند نسبت به خود نابغه کم تجربه و خام است. چون نابغه به فکر خود نیست ریخت و پاش می کند و طغیانگر است. نیچه تبهکاران را افرادی قوی می داند که در شرایط ناجور قرار گرفته اند و غریزه خطر کردن و نگون بختی در آنها وجود دارد و در جامعه رام به تباهی کشیده می شوند. نیچه زیبایی را همانند نبوغ حاصل کار و کوشش نسل ها می داند نه یک پیشامد. او بازگشت به طبیعت را که روسو پیشنهاد کرده اخلاقی دروغین می داند و به جای آن فراز آمدن از طبیعت را پیشنهاد می کند. یعنی به جای برابری که روسو پیشنهاد می کند نیچه می گوید که نباید نابرابران را برابر کرد. نیچه گوته را آرمان  پرست و تاریخ ستیز معرفی می کند که با گسست حسانیت و عقل جنگیده است.
نیچه سبک نگارش خود را که شامل استفاده از حداقل کلمه هاست مدیون رومی ها می داند اما می گوید که یونانی ها بر او اثر نداشته اند. او دیالوگ افلاطون را جدلی کودکانه می داند که ملال آور است. او آرمان افلاطون را براندیشه مسیحی موثر می داند اما سوفسطائی را فرهنگ واقع نگر می داند که جنبشی ارزشمند بوده است در حالی که مکتب های سقراطی مهار گسیخته بود و جز تباهی غریزه های یونانی را نشان نمی دهد.
ارسطو از نظر نیچه احساس تراژیک را بد فهمیده است همانند بدبینان روزگار خود نیچه اما خود او آری گفتن به خوشی های زندگی را دیونوسوسی نامیده است که به جای رها کردن خود از ترس و رحم از جاودانه بودن لذت می برد و مجددا همه ارزش ها را در زایش تراژدی اولیه ارزیابی می کند. نیچه خود را از این نظر شاگرد دیونوسوس می نامد.
در آخرین بخش از کتاب غروب بت ها نیچه از زغال سنگ و الماس می نویسد. زغال سنگ به الماس می گوید: ما خویشان نزدیک هستیم. سپس نیچه می نویسد: چرا نرم و سست بودن؟ چرا انکار در دل داشتن؟ چرا سرنوشت را در نگاه کم داشتن؟ آفرینندگان سخت هستند. خوشبختی در نوشتن آرزوی هزاره هاست. پس سخت شوید تا بتوانید چیزهای جدید به وجود آورید.

منبع:

غروب بتها- نیچه-  ترجمه داریوش آشوری-  نشر آگه- ۱۳۸۲- تهران.

مطالب مرتبط : اندیشه های نیچه

http://philosophers.atspace.com/t_neitzsche2.htm

 

 http://philosophers.atspace.com/t_neitzsche.htm

با نیچه درتندآب اندیشه هایش

جملات برگزیده از کتاب حکمت شادان نیچه

فيلمي كوتاه از آرامگاه نيچه

http://www.youtube.com/watch?v=MYL79pkHNDc

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:5  توسط نیما خسروی  |