ببخش: شعری از نیما خسروی

ببخش
----------------
ببخش اگر دلتنگ توام
ستاره های تنهایی من بی شمارند
کهکشان های پرواز تو بیکران
ببخش اگر دوست دارمت
....
ادامه مطلب
اندیشه.دانش . خلاقيت .آزادی. هنر و ادبيات

ببخش
----------------
ببخش اگر دلتنگ توام
ستاره های تنهایی من بی شمارند
کهکشان های پرواز تو بیکران
ببخش اگر دوست دارمت
....
از دوست داشتن ها ۱
با تو از خودم مهربان ترم آسمانیم!
بی تو برگ دل تنگ زرد و زارِخزانی ام.
تو عروج هر لحظه ی سرود شکفتنی
من دریغ و درد؛حجم خالی ازشادمانی ام.
از حریق روح در پناه توست بی قراری ام
با تبسمی ،از هجوم دردمی رهانی ام.
چون نشسته ام در کنار تو ای صدای سبز
در سکوتِ سرد ،نبض وحشتم تا نخوانی ام
تو نوازشی ، من خواهشم ،بغض آتشم .
با اشارتی در شط ِجنون می کشانی ام
تو سخاوت ِناز و پر خرام زلالِ ِ رود
من دریغ و درد ؛غرق حیرت ِ بی کرانی ام.
من پر از طنین ِتفاهم سنگ و شیشه ام!
آی همسفر!با تلنگری می شکانی ام.
دلسپرده ی خواب های خوب ِشقایقم
از حریم آبی ِ آرزو یم مرانی ام.
عشق را بخوان در ستاره های نگاه ِ من.
با تو کهکشان ؛با تو بیکران؛جاودانی ام.
نیما خسروی

پی نوشت ۱: لطفا این غزل را بر مبنای این وزن و با کوبش ضرب آهنگ و تکیه روی هجای آخر تا پایان بخوانید: فاعلات فع فاعلات فع فاعلت فَعَ
پی نوشت : این غزل در پایگاه شعر نو و همچنین دفتر شعر پرنده نیست درج شده که اظهار نظرات و نقد های جالبی به ویژه در خصوص وزنش دریافت کرده است.

زائر لحظه هاي سكوتم 
در باغ افراها.
نجواي باد
می خواند
زمان را به یاد ها.
هر پله
می برد
مرا
به دور ها
...
دلتنگي به اندوه
خاطره
به
تو
و تو
به گریه های من.
....
رودر روي تو اي سوار
غول ها ايستاده اند.
بازت مي دارد
سايه ترديد در نگاه
دلت بي تاب كه
" برو!
برو."
فرياد كمان رها
تاختي.
لرزش زانوان از چيست ؟
مي خواستي
خورشيدي برآوري
در همسايگي خدا؟
فاجعه
پرده آخر نيست
بتاز
حتا
اگر حريفان
بادگردان گندم كوب بينوا
باشند!
نیما خسروی
برای دریافت نسخه الکترونیکی کتاب دون کیشوت به کتابخانه نیما بروید.
توضیح :تصوير بالای شعر با نام «كاواوراي دون كيشوت» كه با كنده كاري روي فلزانجام شده است.

آینه
بارنگ دیروز های عاشقی
زیباست.
بانو!
هر بار كه می نگرم
ماهی سرخ هفت سین و نرگس های مهربانی را
با تو
می بینم.
خاطره
با توبودن زیباست.
¤
همه عمر
زیستن
برای چیزی كه نمی دانی چیست
شادی
برای ادراك گنگ فردا
و دیروز
یادت هست ؟
مردی كه مرد
در حسرت آنكه نمی داند كیست!
مردن با یاد تو زیباست!
¤
بامداد
ازپس شبی دلگیر
ولبخند تو فرزند انتظار من
باز آمدن از خواب
و دیدن دوباره ات
زیباست.
بگذار سر بر زانوانت
هزار سال دیگر بخوابم
با امید
رویایی دیگر...
نیما خسروی
این شعر و شعر ها و نوشته های دیگرم را می توانید در وبلاگ پرنده نیست ببینید.

فیلسوف سمج!
با جامه سیا
ه
واپسین خطابه ات
قارقارمطنطن!
دریغناک:
(( سرمای سینه سوز
می رسد ز راه .))
عاشقم بر تو
بد صدا!
هنگام هر لح
ظه
تکثیر فاجعه
روز را با تو یک
سان شب نمی کنم .
تو ساکنِ
اکنونِ
دقیقه
بر درخت
پاییز
روبرو
من مسافرم
از رویای دور
بر نیمکت خاطره
تا لبخند و بغض بار
ان و آه.
هنگام کابوس فصل بی امید
بهار
تعبیر خواب های سب
ز ما.
از پنجره
تو کلاغ دقیقه دیگر
همین جا بر درخت
من
تا هزار شهر دلتنگی
رفته و بازگشته
روبروی درخت پاییز
نشسته ام.
تو
همین جا
بر درخت
.
.
.
نیستی!
.
.
.
پریده ای!
...
نیما خسروی-۶/۷/۱۳۸۸
آنچه در اين قسمت مي خوانيد، سياه مشق هاي شاعرانه اي است كه بسيار دوستشان دارم .زيرا بارها از خلاقيت و نبوغ من جلوترند. همه آنچه در سرایش این اشعار بر من گذشته بیشتر حالت و رنگ و بوی جهانی دیگر و فضایی دیگر را داشته ُاز اینرواز اینکه درکابوس هایم درد را سروده ام ُبی تقصیرم .سوگواري و نااميدي بعضي اشعار نيز سخت ناگزيربود چرا كه آيينه زمانه و ترجمان سرشت تراژيك شاعر و آدم هاي موضوع اين شعر هاست.هر چند لحظه هاي هوشياري و خودآگاه من بيشتر در چالش و مبارزه در گذر از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب مي گذرد.
نيما خسروي
چند شعر را با صداي خودم بشنويد:
لطفا بر روي هر عنوان كليك كنيد.
۳. بگو بگو كه بال هاي عشق نشكسته است...
۶- نوستالژيا(به ياد آندره تاركوفسكي و دلتنگي هايش)
شعر هاي من
۱
آيينه تر از تو كيست
زلال روبرو؟
قلم
مي سپارم
به نجواي شبانه باد
بگو
چند شب
سپيد كنم؟
به شعرو اشك !
چند دفتر؟!
پرواز حسرت قاصدك هاست
ببين
تنهايم
با بال هاي سوخته
در غربت زمين
شوق ترانه نيست
گور نشين سكوتم
برهوتم .
بيا با سرانگشت باران
بخوان
قصيده لبخند
از تغزل آبي خواب ها
مرا تعبير كن.
30/7/74
۲
پرومته
گرمم
از تنور روشن رويا
صبح
از پشت اطلسي ها بر مي آيد
چشم كه مي گشايم
به زنجيرم
برهنه بر صخره سرد
در انتظار عقابان جگر خوار!
¤

۳
عطش
همسفرم
با بغض آشناي
هميشه ها.
با رخساره ي خيس
از آزمون عشق
مي آيم
از كوچه هاي پرسه و
گريه و
آواز
پسكوچه هاي درنگ و
هزار رنگ
راه هاي رفتن و رفتن و رفتن
مقصد هاي نرسيدن
عطش ديدار
سراب را سيراب ميكند
مجنون
ميميرد
در بيابان هاي بي ليلي
گل پيروزيت
شقايق سرخي ست
شكفته بر لبانت
فاجعه
با واپسين بغض تو
تعبير مي شود
بانوي بهار!
بر توعاشقم
باكم نيست
از هر آنچه شود
در معبر گريه نبودي
كولي آرزو
ترا
در حوالي كدام رويا
خواهد يافت؟
مهر 75
۴
بهاري
در تاريك روشن ترديد
بيا سبز شو
بر دشت دلتنگي ام
سطح ها از يادت برده اند
و حجم ها
در غربتي نا آشنا
تكرار خاطرات زميني اند
¤
حضور بهاري
بر دست هاي خسته ام
مي شكوفي بر چشمهام
مي خرامي در باغ رويا
آنقدر كه آهويي نمي ماند!
آواز مي خواني
در يادهايم
از آبي دريا و آسمان ، از عطر سيب و بوسه
ديگر بي صداي تو
بلبل
نمي خواند!
دستم را بگير
تا روشنايي هاي دور
تا گذر كنيم از پل كابوس
ميان خواب هزار سال و ما
يك چشم گشودن فاصله است.
دستم را بگير
دستم را
تا
دريچه هاي نور...
¤
۵
بند باز
ميهمان واپسين نفس مباش
اي زخم كهنه
تا كه تازه شوي
درنگ كن
در خوابمرگ ساعت ها
يك عمر
يك عمر
بندباز سرنوشت هبوط!
گذشت
در كشاكش لحظه ها
هشدار دلهره
آيا با تو نگفت
راه به پايان نمي برد
نفسدرد ها؟
دل در هياهوي تماشاگران نبند
آني كه لغزشت
بشكفاند
گل يخ بر لبانشان
بر گور تو حتا
گلسرخي نخواهند گذاشت
يادگار سالهاي خاكستر و
عشقزخم دلت
بگشاي چشم
سفر به غربت ديگر
فرارسيد....
۶
بر صليب كلام
شاعر !
عشقي بيافرين
سزاوار آدمي
دلتنگي مرا
به آسمان بسپار
بگذار چشم باز كنم
بر گل خورشيد.
......
پدر مي گفت
شاعر
براي زندگي مي ميرد
.
بگو
زخم بالهايت
خاطره كدام پرواز است ؟
در كوچ بي بازگشت
لك لك هاي اشك را
تا كجا
بدرقه كردي ؟
زيبا ترين جوانه را
با تو
در كدام خواب ديدم؟
از هر واژه
ترانه هزار جويبار مي شنوم
براي يك قطره
چكيده از قلم
چند دريا
گريستي؟
كودكانه دروغ مي گويي
انگشتان يخزده
چليپاي رنجند
در پرتگاه هول،
بر فراز دوزخ واژه ها
با اين همه
همه را پنهان مي كني
از دريچه تاريك مي خواني :
"انسان توانستن است "
در
آينه
مرا
به لبخند
مهمان مي كني!
خرداد74
يك روز
به مردي كه يك عمر
كوشيده بود
همه چيز را كتمان كند
گفتم:
بعضي چيز ها را نمي شود
باور نكرد
اما
آدمي هنگامي به باور ميرسد
كه باخته است.
مرد با حسرت گفت: موهاي سپيدم…!
-فقط همين؟!
به گريه گفت: زندگيم…!
۸
بدرود
نگو بدرود
من از طنين هجاهايش مي ميرم
بهانه عزيز دلتنگي!
كسي قفل زرين چشمهايت را نخواهد گشود
سراب سالهاي سرگرداني!
چه دوري از من
اي به من
نزديكترين !
بگذار
تا سرنوشت كوير تشنگي باشد
چشمان من به راز باران ها آشناست
هرگز
نگو بدرود
23/1/74
۹
…
دلهامان را ببريم
آنسوي گيلاس هاي همزاد
در كام اشتياق
و چشم باز كنيم
بر قطره سرخي كه مي چكد
بر حرير سپيد
بايد افول را باور كرد
و بر رخساره زرد خزان
خطي به سبزي كشيد
با زال زمستان به تماشاي اندوه رفت
و از بلند ترين شاخه كاج
ميوه دانايي چيد
۱۰
....
كار از عشق هم گذشته بود
كلمات تشنه تواند
¤
در تاريك روشن ترديد
بيا سبز شو
بر دشت دلتنگي ام
نامت حضور بهار است
سطح ها از يادت برده اند
و حجم ها
در غربتي نا آشنا
تكرار خاطرات زميني اند
¤

۱۱
دریا
دريا تعبير كابوسم بود
درمدار ناگريز
نام تو
خنديد
بر لبانم
بيدار شدم
در ترانه باران
¤
دل شيشه اي تو را دوست دارم
¤
امروز
آينه عطر تو داشت
چشم در چشم او
من نبودكه مي گريست
انگار تو بودم!

¤
۱۲
ديروز هاي خوب
اين آينه رنگ ديروز هاي عاشقي دارد
بانو
هر بار كه مي نگرم
ماهي سرخ هفت سين و نرگس هاي مهرباني را
ميبينم.
¤
همه عمر
زيستن
براي چيزي كه نميداني
شادي
براي ادراك گنگ فردا
و ديروز
يادت هست ؟
مردي كه مرد
در حسرت آنكه نمي داند كيست!
¤
لبخند تو فرزند انتظار من بود
بامدادي كه ازپس شبي دلگير برآمد
بگذار سر بر زانوانت
هزار سال ديگر بخوابم
با اميد
رويايي ديگر
¤
من از لبانت مي شكفم
آنگاه كه
به عشق
نام مرا آواز مي كني
آنگاه كه ما را
آغاز مي كني!
19/10/76
¤
۱۳
در زمهرير ادراك
برصخره رنج هايم
¤
مردي يكبار مي ميرد
شاعر
هزار بار در سطر هايش!
¤
همه حديث جنون
در نگاه تو بود
مجنون!
بر دشتهاي بي ليلي
¤
همه حديث ما
در نگاه واپسين مجنون بود
بر دشت هاي
بي
ليلي
¤
سالها
دريا ها را گريستم
دستهاي تو
پياله هاي عطش
¤
چه دوري از من
اي به من
نزديكترين !
¤
روزي شايد
شاعري
به نجوا بخواند:
- زندگي
- شادي بزرگ جاري در كرشمه لحظه است
شادي آن پرنده كوچك است كه در تاريكي مي خواند
تنها بايد پيدايش كني
¤
شادي
جاري در كرشمه يك لحظه را بياب!
وگر نه
تشنه
خواهي مرد
¤
۱۴
اينبار
از سفر كه آمدم
چتري از ستاره برايت مي آورم
تاچشمانت
لحن غريب غروب را
به باران
تعبير كند
و يك شكوفه سيب
با حسرتي از
سال ها
پس از سفر هاي دراز
باز مي گردم
تا سكوت را به تو هديه كنم
سكوتي كه با اعجاز لب هاي ما معنا مي شود.
¤
۱۵
بيا خلاصه كنيم
در كلامي
نگاهي
يا بوسه اي
براي ...
وقت اندكي مانده
¤
اگر مرگ نبود
مي مرديم از جاودانگي
¤
۱۶
چرا عشق به نقل ماضي زيباست؟
به روايت اكنون
ممنوع؟
¤
گريه نكن
بانو!
جز تبسم سپيده هاي بهاري
به تو نمي آيد.
¤
تا آخرين قطره نوشيد
شوكران حقيقت را
¤
با رخساره اي خيس
از عشق و اشك وخون
سر فراز از آزموني دشوار
سبك بال و پر شور
بر تو عاشقم
زيباترين نقش آرزوي مني!
¤
يك نقطه نور از آسمان فرو افتاد
آرزوي من...
¤
فرياد گوشخراش چرخ آهن بر آهن
دير رسيدي مسافر
دستانت پل شكسته رويا
¤
۱۷
با ذهن پر از پرواز و پرسش و پرنده
از مهتاب و بركه خاموش گذشتم
كجا ترا گم كردم
در برگ هاي سرد
يا سفر پيدايش؟
¤
بي تو تا خود
هزار وحشت است
¤
داغ دل شده ام
بيا!
براي دلهامان كه آوازشان
آرزوي ماست
در شقايقزار هر نفس
داغ ياد توست
صداي من
مي خواند
ترا
به لهجه باران
بيا
¤
۱۸
ديگر دير است
براي رنجيدن
و دل نبستن
ايثار
لبهايت را فرياد ميكند
مرا به لبخندي مهمان كن
در فصل فاجعه
بانو!
مرا ببر به شوق پرواز
تا كوچه هاي آفتاب
حكايت
دل بستن و پرسه در حوالي رويا بود
در نزديكي مرز آرزو
باور كن يخ سرد ترين زمستان
آب مي شود
در تنور
نجواي مهربان دستان ما
بهار مي شكفد
بر درخت اعتماد
بر گل بوسه
نسيم نوازش
باور كن !
۱۹
دچار
درجغرافياي ياد
كدام گوشه عزيز دل را
به فراموشي خواب ها سپرده ام؟
بي حتا
قطره اشكي
و حركت دستي
به وداع.
.
كجاست حضور خاطره
در فقدان آشنايي ها؟
نه اتاق موسيقي و كتاب و گلدان و بوسه
نه لبخند مهربان مادر
نه گرماي نگاه پدر
و نه صداي تو
كه خستگي مرا به نوازش خوابها ميخواند
دچار دلتنگي مكررم
وتحمل حجمي
چنين پوك و توخالي
مرا به ورطه هيچ مي كشاند .
با كليدي در دست
بر درگاه خانه
كوله بار از شانه
فرو نمي افتد
بازگرد
مسافر سرگردان
كسي به انتظارت نيست.
آن عكس ها و نامه ها
و خطوط در هم و تار
گوياي زندگيم بود ه اند
يا
شيار هابر چهره و
زمستان بيرحمي
كه بر مويم
نشسته است؟
در نبودخاطره
آدمي
هيچ نيست.
همه چيز آدمي به هيچ مي انجامد
۲۰
دن كيشوت
رودر روي تو اي سوار
غول ها ايستاده اند.
بازت مي دارد
سايه ترديد در نگاه
دلت بي تاب كه
" برو!
برو."
فرياد كمان رها
تو تاختي
لرزش زانوان از چيست ؟
مي خواستي
خورشيدي برآوري
در همسايگي خدا؟
فاجعه
پرده آخر نيست
بتاز
حتا
اگر حريفان
بادگردان گندم كوب بينوا
باشند!
۲۱
طرح ۳
عشق را خلاصه كن
در هفت رنگ
رنگين كمان و سكوت
بيابان
فرياد عطش را
مي نوشد
ميان ما
فاصله ها
هيولاهاي خاطره خوار ند
تو نمي آيي
من از دعاي سبز باران
جز لهيب تنفس هوايي مسموم
چيزي نمي يابم
شتاب كن
شتاب كن
بانو!
مردي ميان سراب و عشق و آفتاب
مي ميرد!
۲۳
طرح ۱
گريـه تلخ من و فرصت ديدار اندك
تو همـه دلهـره و من همه انكار اندك
تو و انديشـه رفتن ، من و قلبي خونين
و اميد گذر از اين شب دشوار انـدك
من همه وسوسه چيدن يك سيب از باغ
تو و يك درد از اين غربت غمبار اندك
خستـگي بي پايان ، جاده هـا بي پايان
من و هر قـدر ز دلتنگي تكرار انـدك
تو و آن خاطـره هاي همه آبي همه سبـز
من و اين بغض رها در تب اقرار انـدك
روح زخمي و جگر خون و بيابان در پيش
از همه رنج جهـان اين همه آزار انــدك
۲۴
غزل سپيد
شب
بي ستاره
وحشت
بي تو
سكوت هزار ساله ام
..........
شد بشكفي
سرشار سپيده
در آينه؟
ترانه
شراب
شرنگ؟!
حسرت دريايي
در كام عطش
در جان بي قرارم
آتش
شد بيابمت
-يك لحظه-
از دريچه
در برگريزان؟
در آواز باران؟
از اينجا كه منم
فاصله نيست
تا
از آنجا كه تويي
من
خسته
دلخون
شد در غزلي
بيآغازمت
بگريمت
بنوازمت؟
كلام گمشده
به لحن بهشت
به جرعه اي
ميهمانم مي كني؟
عشقبانو
سراب
قشنگ ؟!
5/9/79
۲۵
گمشده
خانم ها!
آقايان!
باز
كودكيم
از ميان همه و همهمه
آشنايي نمي يابم.
شهر گستره جدایی هاست
و فرياد نگاه
زنده بگور چشمان رهگذراني ست
كه چون من
چیزی
گم كرده اند.
ما وارث چه جهاني هستيم
كه پدران
آنچه از پدرانشان مانده بود
خوردند و بردندو ويران كردند!
دلم براي خاكي مي تپد
كه روح پاکم را
در آن نمي يابم.
آه!
ميان آن گمشدن
و اين پيدا شدن
چه قرن ها فاصله است!
با تحملي طولاني آمده ام
تا رويا و خاطره و گريه
در برابر چهره هاي گنگ
-انگار بر آمده از کابوس-
كه مي گذرند
از برابرت
بي اعتنا و سرد
دلت فشرده بغض و بهانه است،
مي دانم
و به تلنگر باران
می شکنی!
از هزاره های دور درد و دریغ
داستان ها داری.
- چرا کسی به من سلام نمی کند؟
-چرا كسي نمي نگرد؟
-چرا كسي از پرواز نمي گويد؟
اسكناس هايم را در جيب ميفشارم و
مي گذرم.
از پیاده روی یک عصر بارانی.....
نیما خسروی
۲۶
طرح ۲
حسرت پرنده بود.
زيبا
در رشته هاي بلور باران و
تشويش ذهن خاك.
سبز!
در دعاي دست درختان.
سرخ!
در شرم رخساره دختران
در دل تو مي شكفت و
در روياي من .
بر لب هاي تو
بر زخم هاي من.
-نامش؟!
آرزوي محال!
شنبه 19/8/75
بروجرد
۲۷
پس از آدمي
ميمون ها
مبهوت تكلم كمال
از شهر گريختند
ترا مي نگرم
و خويشتن را مي بينم
كه در حسرتي
همه شبهاي تكامل را گريسته ام
تو نام مرا مي خواني
و من باتكلم تو آغاز مي شوم
من نام ترا زمزمه مي كنم
بهار مي شكفد
بر لبانم
باران
در چشمهايم
آنگاه
سكوت ميكنم.
نيما خسروي
25/11/76
۲۸
انسان هوشمند
نامنده نخست جهان
گام مي نهد بر خاك
تا هر لحظه
شكوفاي كشفي نو باشد
و شادي شگفت.
كاشف دنياي راز
آفريننده هزار معنا از دل هر وازه.
شاپرك را به ترانه شوق بخواندو
پرستو را به لحن كوچ
تا در مادينه اش بنگرد
وعشق
همزاد شعر شود.
بيگانه با خواستن و ناتوانستن
باحرمان و سرشك
تا سزاوار سجود فرشته باشد
وارسته و پاك.
نيما خسروي
15/6/76
بروجرد
۲۹
كابوس باغ يخي
در واپسين گام كابوس
نه جنبش برگي
نه لبخندي
نه كمان رنگي
در خشكزار سكوت
تاريك بودم
سرما
چيره بر دست
و دلم
درختان
هيولاهاي برهنه
خاموش
در برابرم
پربودم از انعكاس واژه اي
نامفهوم
در معبد هزار ستون
در كوله بار چيزي نيافتم
نه چراغي
نه لقمه ناني
نه حتا
يادگاري كوچكي از عشقي قديمي
چشم در چشمم
مرداني منجمد
در طلسمي ابدي
سايه نفريني
پا به پايم
مي دويد
ضربه ناقوس ها سرود:
از تو
چه مانده
مسافر
خاطره هاي
فراموش؟
در آسمان حيرت
نه باوري
نه ستاره اي
نه داوري
رو در رويم
باغ يخي
يا
سرنوشت من؟!
۳۰
كمال
شوق فواره ام
شكوفا
دلخوش از اوج.
بر بوم رنگين كمان نشسته
پر از بي نيازي ام
بر برج آرزو
مستم!
در نور و شبنم و نوازش نسيم
غرقه عشقبازي ام
سيب
به درد مي رسد
فرو افتادن از شاخه
با عطش ناسيراب
تقديربلوغ
سرشارم!
رسيده ام!
25/5/76
۳۱
نمي خواهمت چون معشوقكان
به دلبري
هر روزجلوه گر به رنگي پر آب و تاب
اما
تهي
نمي خواهمت غمگين
بر اورنگ آرزو
با سيب خوشبختي در كف
نمي خواهمت
با چهره گمشده
در صورتك هاي پي در پي
ترا لبخندي
مرا به صداقت بس
ترا نگاهي
مرابه زلال آينه
بس
ترا قلبي
مرا به يقين
بس
تو
مرا
بسنده اي
شيراز
15/06/75
۳۲
ميان دو بن بست
مردي كه مي گريخت
در انتها گريست
شاعر
هستيش را به جذيه برگي بخشيد
زني در قاب چركمرده گفت:
" چقدر زندگي خالي ست "
شاعر سرود:
آينه بن بست تنهايي نيست.
مرد مي گريست
شاعر
جاري در زمان
زن
پاييزي در آينه
گيسوانش زمستان
۳۳
میان کودک و دیوانه
شاعر!
ميان كودك وديوانه !
چه مي كني
با گونه هاي خيس؟
چشمهايت مي خندند
به نور بازي هاي اشراق
از دريچه روشن...
مگر از نسيم
بشارت بهار شنيده اي؟
شبي كه از آنسوي خاطره
عطر ياس هارا بيابم
با تو
خواهم گريست
¤
۳۴
عطر غريبي
ذهن را
برد
به باغ خاطره
مردي را از رگهايش
آويختند
درختي را از ريشه ها
دريا حرف تازه اي نداشت
هجمه هجاي موج ها
تكرار
حواصيل و هواي توفاني.
كاج ها
برج عاج كلاغ ها
چشم باز ميكنم
فرو ميريزد خاكستر
ازمشت گشوده ام
وارث مردي بودم
در زمهرير ادراك
برصخره رنج ها
كه
صبحانه كركس ها
جگرش بود
مردي كه شكست
هر بار
با فرو افتادن تخته سنگ از كوه
وارث حماسه اي
با پيكاني از چوب گز
در ديدگانش
كه غروب كرد
از بالاي
اسبي
سياه…
۳۵
رويا
دريا و تا چشم مي نوشد
آبي
من حسرت پرواز
كبوتر صدا را تا بيكرانه بال گشودن
در رنگين كمان لحظه ها ترا خواندن
¤
تنها ترانه شاعر
عطر باران دارد
و اوست
كه بر حاشيه خورشيد
در گرم ترين روز سال مي نويسد
زيبا تر از عشق چيست
نقشي بيادگار!
¤
گاه خاموشي تسلا ست
گاه كلام
بند ميگشايد
از پاي دلتنگي
مرا برهان با آهنگ دلنشين كلامت
و سكوت
ميان خنده هات
مرا برهان
با نگاهت.
اولين ستاره
كه خنديد در نگاهت
سرنوشت مرا رقم زد
¤
در زمستان بي پايان
سوسوي چراغي
شادماني بود
گليم پاره
هديه بهشت
¤
از شنبه باران ريز
تا هنوز
مسير دلتنگي هميشه را
مي پيمايم
با عصمت اين قلب غمين
كه محو در ازدحام بيگانگي
براي عشقبازي وازه ها

۳۶
كه رنگ بهار گرفته
انزواي خاكستري ام؟
=
۳۷
عطر گريزاي گيسو
گذر از هزار كوچه پس كوچه خاطره
لبخند و نور و نوازش
زود گذشت عشق!
=
۳۸
ويران
پلهاي پشت سر!
انساني
بود
حماسه اي
يا غفلتي؟!
=
۳۹
رودر دروي سرنوشت
ايستاده
عريان
در برابر موج ها
صخره
=
۴۰
هزار بار هبوط
بالا برو
مورچه!
با خرده نان خشك
=
۴۱
در زندان آبي اندوه
دلتنگي نمي گنجد
من
آن نهنگم
كه مي ميرد
بر ساحل وقار.
دريا!
مي روم
بامرگي سزاوار…
=
۴۲
بر ويرانه
چرا گريستن
مرد؟
دستها
خدايان خفته!
=
۴۳
شوق پرنده در باران بهار
در نگاهت
منم
با دل بيقرار…
=
۴۴
ترانه هاي اشك
ترانه هاي اشك كه خواند چشمم براي تو
همه به لحن دريا
همه با لهجه افق هاي دور داشت پيوند
ترانه هاي اشك
حكايت قامت مردي بود كه ميشكست
داستان درخت كوير و تشنگي
ترانه هاي اشك با طعم اندوه
همه عطش تو بود.

=
۴۵
دقيقه هاي مهرباني
سلام اي عشق
اي سبز در قامت بلند باران
با من ازگفتني هاي ناگفته بگو در بيابانهاي جنون
در مرز انتظار
عرياني كلام
كجاست؟
=
صداي تو نجاتم مي بخشد
صداي تو آزادم ميكند
صداي تو آبادم ميكند
صداي تو حصارها را
برمي دارد
چرا صدايم نميكني؟
پرنده كوچك كنار پنجره ام نشست
صداي مهربان تو آمد
دز سكوت شكست
كودك شده ام
قهروك و بهانه گير و دلتنگ
آغوشت را از من دريغ مكن.
۴۶
طرح تنهایی
در خيابان باد مي آيد
وتنهاييم خود را
در ازدحام غربت
نمي يابد
تنها
با نم اشكي
در گوشه چشم
جايت خاليست
به اندازه همه سكوت هاي ميان بغض هايم…
دختر همه غم ها!
هيچگاه تا اين لحظه تنها نبوده ام
۴۷
در ميان كساني ام
كه بي هيچ فضيلتي بر خود ناچاري حكمراني شان را گردن نهي.
و فرمان هاي مسخره شان
بايد آنچنان شگفت و طرفه و نغز باشد
كه اسارت را برايت به رهايي تعبير كند.
=
۴۸
من
من نيستم
من توام .
من ستايش مهرباني هاي تو بودم
تو مهربان
من پرستشگر زيبايي هاي تو
تو زيبا تر
من اشتياق توام ،من توام
من پر از تو .
تو نيستي، تو مني !نه ! من توام !
تو در من هستي، اما نيستي ، تو ، تو، با من چه نكرده اي ؟
سبز سرخ آبي عزيز!
پس از سفر هاي دراز
باز گشته ام
تا سكوت را
بيابم با تو
آرامشي
كه با اعجازلبانمان
معنا مي شود
=
۴۹
از اينجا كه منم
فاصله نيست
تا
از آنجا كه تويي
من
خسته
دلخون
=
تو از ستاره گفتي و شبنم
من از اشك گفتم و لبخند
تو همچنان
از ستاره
من همچنان
از اشك
تو شبنم
من لبخند
=
۵۰
خنديدي
با غنچه گل سرخ
به فتح دنيا
رفتي
=
۵۱
يك نقطه نور
از آسمان افتاد
ارزوي من بود
آه!
=
۵۲
قلبم
باغ پائيز!
=
۵۳
با رخساره اي خيس
از آزمون عشق
گل پيروزيت
شقايق سرخي ست
شكفته بر لبانت
فاجعه
با واپسين بغض تو
تعبير مي شود
بانو!
بر توعاشقم
باكم نيست
از هر آنچه خواهد شد
=
حريرپوش رويا
جز سپيده هاي بهاري
به تو نمي آيد!
=
۵۴
هنوز
دلواپس پرنده ام
كه گم شود در نگاهت
دلواپس شعري ام
كه رها شود
نا تمام
بر لبانت
تا بغض را سرايد
دل اندوهم
دلواپس تو ام
تو
=
شايد
اينهمه رنج
گوشه اي از خوشبختي ما
باشد
شايد
اينهمه
عشق
….

۵۵
من و اين دل بي قرار در لحظه هاي بي تو
اي قرار جان تش گرفته ام.
من و اندوه سوگوار در وازه هاي حسرت تو
اي جان جان
من واين زمستان بي بهار، من و دردي بيشمار
من و بي تو…
=
۵۶
تنها قلب من نبود.
كه در بير حمي
اين همه عشق بود
همه عشق
=
صداي تو در گوشه ذهن مي پيچد
و رويا
مرا مي برد
تا بهار گونه هايت
روي بر مي گردانم
خواب تابستان
ازترانه هاي بامداد نفست
سيراب.
چشم ميگشايم
آهي -كه انگارزنداني هزاره هاي تاريخ است -
بر مي آيد
از تنگناي سينه ام
كنار مني و من
همچنان دلتنگ!
بگذار هفت هزار سال ديگر بخوابم
=
۵۷
شوقي به طراوت يك ترانه
نشسته
بر لبانت
شيرين تر از هزار شهد
=
كنار باغ حيرت
جام تهي و ما
هنوز
ناسيراب!
=
۵۸
ديروز
سلامت را به برادرم
دريا رساندم
جايت خالي
=
۵۹
آن جوانه سبزم
كه مي خواهد تعبير روياي باغبان پير باشد
¤
۶۰
جاده ها…
جاده هاي درد
جاده هاي اندوه
و جاده هايي فرا تر از نوميدي ام
¤
مسافر خسته
دور مي شود
در بيكران دلتنگي
تو خاطره مي شوي
چون اشك
در سطرهاي دفتر من
¤
۶۱
گفت:
-مي نويسي؟
از گذشته يا حال؟
گفتم :
-مي نويسم.
از هميشه
تا مرز محال.
¤
۶۲
انگار...
انگار در يك رويا بود…
در لباس آبي آرزو
لبخند را
تجربه كرديم
يك عمر
زيستن بخاطر يك رويا
يك لبخند
در جامه آبي ارزو
¤
گيلاس هاي اشتياق
در كام انتظار
طعم بوسه را نجوا مي كنند
¤
۶۴
مي خواهم دلتنگي را مرهمي نهم از جنس ديدار
مي خواهم خستگي اينهمه را به نوازش دستهاي عاشق تو بسپارم
مي خواهم بشارت بهار را از لبهاي تو بنوشم
¤
ايمان به عرياني حقيقت عشق
نوشيدن از چشمه تعبير رويا
سيراب از هواي خوب مهرباني
¤
۶۵
بغض هاي تو ،
شكست قلب من است
پرنده شادي كجاست
تا او را
بخوانم
به دل كوچكت
¤